تبلیغات
 این زن - 67
سلام... بعد مدتها.
خب...
بازم ممنون واسه محبتهاتون خانوم خوشگلا.
خبر جدید اینکه...
سرو کله ی امیر پیدا شد.
25 اردیبهشت (اردی جهنمِ من)
توی تلگرام برام یه متنی گزاشت که من (یعنی خودش) مثل یه گلم... بهم که رسیدگی نکنی میمیرم و از این حرف ها...!
منم در جوابش یه متنی گزاشتم که محتواش این بود: تو خودتو زدی به نفهمی!
بعد چند ساعت جواب داد که ببخشید اشتباه فرستادم. من جواب ندادم.
بعد خودش شروع کرد حرف زدن. گفت بدرد هم نمیخوریم و میخوام اسمت توی شناسنامم نباشه. بیا دوستانه جدا بشیم. حدود دو تا پیام 20 خطی نوشته بود.
منم در جواب گفتم اوکی وقت محضر بگیر واسه طلاق. فقط همینو گفتم. 
بعد شروع کرد از جملات و کلماتی استفاده کرد که من شاخ درآورده بودم. من امیرو بزرگش کردم. حرف زدنش، استفاده از کلمات و عباراتش توی دستمه.
بهش هم گفتم... گفتم کاملا مشخصه حرفها برات دیکته شده و توی دهنت گزاشته شده.
از اول اول تا این آخرو دوباره مرور کرد. منم خیلی کوتاه و منطقی جوابشو میدادم...
تموم که شد، حدودای 2 صبح بود. من زدم زیر گریه. و خوابیدم.
فرداش کلاس داشتم... حدودهای ساعت هفت و نیم امیر زنگ زد. جواب ندادم. زنگ زد. جواب ندادم. اس داد کارت دارم. گفتم ساعت نه زنگ بزن الان کلاسم.
ساعت هشت اس داد بیا جلو در... رفتم توی حیاط دیدم داره میاد بالا...ترسیدم. از صدا که درآد و آبروم که بره جلوی اینهمه آشنا.
سوار ماشین شدم. عصبانی بود خیلی... شروع کرد حرف زدن. منم کاملا خونسرد و بی تفاوت بودم. 
معذرت خواهی نکرد. از خونواده ام شاکی بود و بهم گفت که من خونواده ام رو به اون ترجیح دادم... بهش گفتم مسپرمتون به خدا. تو و مامان باباتو چون خیلی ناحقین. ساکت شد.
خیلی حرف زدیم... تا یازده شب... بهم گفت تو چون بکارتت رفته بود موندی وگرنه عشقی نبود. خنده ام گرفته بود.
گفت مردها حرفهاشونو توی رفتاراشون نشون میدن...(یعنی همینکه من باهات حرف زدم یعنی معذرت خواهی!)
گفت پیش بیست تا مشاوره رفتم... از خواسته هاش کوتاه نمیومد... گفت بی عروسی، طبقه بالای مامانم... 
شیرینی خرید. گفت فکراتو بکن... اگه شرایطمو قبول داری این شیرینی آشتی... اگه نه که شیرینی خداحافظی و توی محضر می بینمت.
+
دلم میخواد بخوابم و بلند شم و ببینم یک هفته از پایان تمام بحرانهای من گذشته... 

تاریخ : 31 اردیبهشت 95 | 14:25 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات