تبلیغات
 این زن - 64
سلام عزیزای دلم...
من برگشتم از تهران. اوضاع بهتر نیست... ولی من قوی ام و گریه نمیکنم.
سر صبر کامنتهای این پست و پست قبل رو تایید میکنم و جواب میدم...
فردا عروسی پسرعمومه، همون که بابا و داداشش فوت کردن و اینا سه سال نامزد بودن...
پنج کیلو لاغر کردم...
دیشب داداشم خونمون بود... براش همه چیزو توضیح دادم. همه اذیت و آزارها و نامردی هارو...
گفت تو هیچی نمیگفتی و من نمیدونستم... از این جا به بعدش من نوکرتم و تو بخوای پدرشونو درمیارم.
خداروشکر که داداش اومد پشتم... با آبجی شدن دو نفر.
مرسی از نگرانی هاتون و راهنمایی ها و مشاوره هاتون...
و تشکر ویژه از دوستهایی که توی وبلاگشون برام پست گزاشتن: راضیه. مهسا. معصوم. پونه. باران
و در آخر شرمنده که بهتون سر میزنم و کامنت نمیزارم... حتما درک میکنین.
:*

تاریخ : 1 اردیبهشت 95 | 13:26 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30