تبلیغات
 این زن - 63
سلام دخترا...
من وقتایی که داستان مینوشتم، بعد از اینکه سوژه به ذهنم می خورد و گره شکل می کرفت و کلیات درمیومد، فکر میکردم که باید چجوری ابتدای داستانو شروع کنم... همیشه هم ابتدای داستانام خیلی خوب شروع میشد...
حالا داشتم فکر میکردم که چجوری شروع کنم؟ بگم که شرمنده نتونستم کامنتهارو جواب بدم؟ نتونستم که نه! نخواستم. چون شما اظهار محبت می کنین و نگرونیتون رو نشون میدین و میگین برام دعا می کنید و بهم راهکار نشون میدین و من فقط میتونم سرم دربرابر این الطاف پایین باشه... درسته که ما مجازی هستیم...ولی پشت همه این قاب ها آدم های واقعی هستن. هممون واقعی ایم.
پرسیدین حالم چطوره؟ بد! توی یه کلمه...عجیب و غریب میخوابم، فکر میکنم اگه بیدار باشم بیشتر ناراحتم... ولی توی خواب هم وضعیتم خوب نیست... خوابهای پریشون... کابوس... با قلب درد بیدار میشم... جوری که نفسم میگیره و حتی نمیتونم تکون بخورم! گریه نمیکنم اصلا. برای خودم عجیبه. فکر میکردم، چون یه جورایی میدونستم که به این روزها میوفتم، فکر میکردم همش درحال گریه باشم. ولی نیستم. فقط یادآوری ظلمهایی که بهم شده قلبمو درد میاره و بغض میکنم...
امکان داره این پستم پراکنده باشه... شایدم مرتب بشه نمیدونم. ولی ذهنم متمرکز نیست. ثانیه به ثانیه دارم به هرچیزی فکر میکنم...حلاجی میکنم... زیرو رو میکنم ببینم چی شد؟ ببینم بابا من که هزارتا بلا سرم اومد نیومدم اینجوری کنم... چرا اونا وقتی من باهر سازشون رقصیدم باهام اینکارو کردن؟! مگه من چیکارشون کرده بودم؟ مگه چی خواسته بودم؟ پدر امیر اونروز به مامانم گفت که من از سما بیزارم! با خودم فکر کردم چرا؟! به نظرت من نباید از تو بیزار باشم؟ توی جلسه خواستگاری. سومین جلسه. من اصلا نمیدونستم تو پدر امیری... چون جلسات قبل معلوم نبود کدوم گوری بوی. بهم گفتی اگه باامیر دعوات بشه میزنم جفت پاهات قلم بشه! این شروع زندگی من بود... زندگی کوفتی من... که هر چقدر سعی کردم قوی باشم. صبور باشم. تحمل کنم و زندگیمو بسازم نشد. که از هر ورش گرفتم یه ور دیگش نخ نما شد! زندگی کوفتی ای که سعی کردم دعوای خونوادگی اونا رو حل کنم... گفتم سما تو یه هنرمندی، ادعا داری که قشر فرهیخته ی جامعه ای (جان عمم)! پس یعنی نمیتونی یه دعوای خونوادگی کوچیکو راست و ریس کنی؟ وقتی مادر امیر بهم گفت امیر دشمن منه، من ازش راضی نیستم خدا هم ازش راضی نباشه... رفتم چند قدم عقب! فهمیدم تمام این دست و پا زدنهای من و چنگ زدن هام به در و دیوار بی فایده اس... مشکلات اینا ریشه ایه. و نه تنها مادر امیر مظلوم نیست این وسط. (چون مدام میگه شوهرم منو کتک میزده. مادرشوهرم ال بوده بل بوده و اینا) بلکه مثل آموزش دیده ها شده کپی برابر اصل شوهرش و حالا یه عجوزه اس! 
تمام این دو سال سعی کردم درستش کنم. درستش کنم. درستش کنم ولی نشد. بابا نمیشه بخدا... هر چقدر میگم داداش اینا وقتی اینجوری اومدن. هرچیزی رو میگن. حرمت میشکونن. یعنی اومدن واسه تموم شدن. واسه بقول خودشون قیچی کردن. ولی میگه نه. اینا به مرگ گرفتن که تو به تب راضی بشی. یعنی عروسی نگیری. میدونم چرا داداشم اینارو میگه... چون خودش دمِ منو دید تا به امیر جواب مثبت بدم. حالا میگه تو حرف نزن من کلیاتو میدونم و بسه. نمیدونه که بابا این جزئیاته که پدر منو درآورده. وگرنه از بیرون که نگاه کنی همه چیز اوکیه. ما سفر میرفتیم. امیر برام خرید میکرد. باهم قدم میزدیم. عروسی میرفتیم. مهمونی میرفتیم و و و ... همون شب قرص فشار بابارو بردم براش بهم گفت قرص برای من آوردی؟ همه فتنه ها زیر سره توعه! میدونم میخواید بگیر فشار روشه. وام 21 درصد گرفته واسه جهازم حالا هیچی به هیچی. ولی به قرآن فشار روی من بیشتره... همه میگن قوی باش. اون لیاقت تورو نداشت. من اینارو میدونم. اگه عصبی ام. اگه بی حوصله ام نه واسه اینه که امیر رفته. واسه خودمه. خودم. که چرا دوسال از زندگیم پودر شد رفت هوا؟ دو سال عقب افتادم از همه چی...
من عاشق بهار بودم... سه تا بهاره که دارم جون می کَنَم...
دیروز رفتم آرایشگاه... بهم گفت اومدی واسه اصلاح؟ گفتم نه اومدم موهامو کوتاه کنم. جا خورد. میدونست چقدر موها و ناخونامو دوست دارم. یه هفتس که تمام ناخونامو جویدم و حالا زشت زشتن. موهام رو هم دیروز کوتای کوتاه کردم. تا کمرم بود. برای عید هم امیر اومد پایین موهامو خودش برام سورمه ای کرد... ولی زدمشون... شاید به نشانه اعتراض... شاید واسه اینکه ببینم اگه موهامو کوتاه کنم چیزی توی من تغییر میکنه؟ شاید واسه اینکه موهام موخوره گرفته بود... نمیدونم...
الان بین زمین و آسمونم تا وقتی نامه درخواست طلاق امیر بیاد دم درمون...
خودم میدونم چی میخوام. ولی نمیدونم چی پیش میاد. خسته ام...
کاش میشد برم سفر...
فردا میرم تهران دانشگاه... نمیدونم کی بر می گردم.
حظورتون توی این سیل از اندوه من حس شد واسم. به خوبی. دوستون دارم. واقعا.
یه عالمه حرف دارم. دل خوری دارم. حسرت دارم... باید خورد خورد بگمشون... چون درد قلبم اجازه نمیده.

تاریخ : 22 فروردین 95 | 15:03 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30