تبلیغات
 این زن - 62
دیشب پدر امیر زنگ زد و اومد خونمون...
توان مرور دیشبو ندارم...
قلبم و دردش اجازه نمیده بگم...
که اومد توهین کرد مثل زنش... که چرت و پرت گفت... که داداشم خیلی احترامشو نگه داشت... که گفت عروسی نمیگیریم مگه زوره؟ که لج کرد... که داداشم محترمانه همه چیزو بهش گفت... که گفت باید بیاد طبقه بالا!!! که داداشم گفت خواهر ما روی دستمون نمونده... که به بابام گفت بلد نبودی بچه ات رو تربیت کنی!!!
که داداشم خیلی احترامشو نگه داشت... که گفت قیچیش کنید... که داداشم گفت پسر شما شورشو درآورده! که گفت قیچیش کنید... که به داداشم تهمت زد و داداشم عصبانی شد و سرخ شد و داد زد دروغ گو... که بابام داشت سکته میکرد... که مامانم کف کرد و پاهاش سست شد... یادش میوفتم دلم میخواد بمیرممممممم... ای خدااااااااااااا... آخه چرا؟؟؟
من این همه کوتاه اومدم... ای خدااااااااااا تو داری می بینی... خودم به جهنم... با خونواده ام دارن چیکار میکنن!
چرا تموم نمیشهههههههههه؟؟؟
خدایااااااااااا...
دلم میخواد بمیرررررررررمممممم...
ای خداااااا...
مفصل بود. از 10 شب تا سه صبح...
ولی توانشو ندارم که مو به مو بگم. قلبم خیلی درد میکنه خیلی...

تاریخ : 20 فروردین 95 | 16:07 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30