تبلیغات
 این زن - 61
عروسیم بهم خورد.
امیر و مادرش اومدن دعوا... مامان بابام تا مرز سکته رفتن!
سپردمشون به امام حسین...
+

بعدا نوشت:

خب...
شنبه صبح امیر زنگ زد به من و گفت که شب دعوتیم خونه عموم شام. (مثلا پاگشا) حدودای ساعت ده مژگان بهم زنگ زد و گفت ما میایم دنبالت. توی ماشین کلی با مهدی و مژگان خندیدیم تا رفتیم مغازه دنبال امیر. مغازه رو بست و رفتیم خونه عموش. من اولین بار بود عروس عموش که زن سوم!!! پسرعموشه رو دیدم. بچه دار شده بودن. شام خوردیم و جمع شدیم دور هم واسه گپ زدم. خب مشخصا بحث جمع با عروسی ما شروع شد. 
که تالار کجاس و غذا چقدر طی کردین و چی غذا سفارش دادین و اینا... پسرعموش چون خودش عروسی نگرفته و زنش با یه دست مانتو شلوار سفید اومده شروع کرد که عروسی همش خرج اضافه اس و برید سفر خارجیو... چون زنش هم نشسته بود...میدونین؟ یادآوریش ضربان قلبمو بالا میبره... تصور کنین همه باهم فامیلن و تو تک افتادی...همه پشت همن و تو داری فکر میکنی 37 روز مونده تا عروسی ای که به همه اعلام کردی این خانواده از خدا بی خبر تازه دارن تصمیم میگیرن که عروسی بگیرن یا نه؟ مادر عوضی امیر هم پشت امیر و پسرعموش دراومد که آره بابا اصلا عروسی چیه و از این چیزا... نگید فحش نده... پوست منو دوساله داره می کَنَن و من فقط گذشت میکنم... گفتید زندگی زناشویی با مجردی فرق داره؟ من هرازگاهی واسه شما مینوشتم که چی داره به من میگذره... شما سمای قبل از ازدواجو ندیده بودید...داشتم میگفتم...
من یه گوشه نشسته بودم و از شدت ناراحتی دستم داشت می لرزید و گُر گرفته بودم که زن عموش چرخید سمتم و گفت نظر تو چیه؟ گفتم 37 روز مونده تا عروسی تازه داریم تصمیم میگیریم که عروسی بگیریم یا نه؟ که بحث جدی تر شد و امیر قاطی کرد و پشت بابام چرت و پرت گفت و گیر داد به داداشش و گفت پول عروسی ندارم و ...
همه بلند شدن رفتن پایین سیسمونی بچه رو ببینن، رفتم تبریک گفتم و سریع اومدم بالا و رفتم توی دسشویی و زدم زیر گریه. زن عمو اومد. رفتم توی اتاق فشارم افتاده بود. برام شربت شیره درست کردو آورد. منم گفتم هرجا توی این سیزده روز رفتیم عیددیدنی امیر شروع کرد از عروسی حرف زدن. خسته شدم دیگه. میگه پول ندارم عروسی بگیرم ولی به من میگه جهازت باید فلان باشه. جلوی عروستون آبروم رفت. زن عمو و عمو توی جلسات خواستگاری من بودن. گفته بودم که فامیل دور همیم. گریه کردم باز. گفت امیر باید غریبه می گرفت تا پوستشو می کندن، قدرتو نمیدونه. مادر امیر اومد توو. گفت امیر تورو دوست داره. توی نامزدی برات 18 میلیون خرج کرده!!!! واسه همین پول عروسی نداره. آخرش هم گفت مدیون منی از من ناراحت باشی! توی دلم گفتم تو مدیون منی بااین بچه تربیت کردنت! بهم گفت فردا میایم خونتون واسه اینکه سر عروسی با بابات حرف بزنیم. گفتم بیاین. گفت پس تو برو بگو که عروسی نمیخوام تا حرفمون دوتا نشه!!!! بازم تاکید میکنم درحالی که 37 روز مونده تا عروسی و خود مادره و پسرش هرجا نشستن به همه گفتن عروسی بیستو دومه. خب منم به فامیلام گفتم.
یکشنبه یه دلشوره بدی افتاده بود توی دلم. خواهرزادمو فرستادیم خونه خاله ام. من بودم و مامان بابا و آبجیم. مادره اومد با عمو و زن عمو. 
اینو تاکید موکد میکنم که مادره اومده بود واسه دعوا. چرا؟ ابتداعا از در که وارد شد چادرشو انداخت روی دستش و با ما دست داد!!!! وقتی نشست هیچی نخورد!!! قبل از اینکه امیر بیاد( یه نیم ساعتی) خودش شروع کرد که همه چیزو بهم بزنه!!! همه چیز یعنی حتی ما طلاق بگیریم دراین حد! نه فقط عروسی! میدونین با چی شروع کرد؟ بابای من گفت شما گفتین یه جشن عقد آبرومند بگیرین تا ما هم یه عروسی آبرومند بگیریم حالا چرا میگید نمیگیرم؟ میدونیم مادره چی گفت؟ گفت اصلا شما چرا چهار تیکه وسیله انداختین واسه امیر؟؟؟؟!!!! نمیدونم متوجه میشین یا نه؟ این حرفا واسه وقتیه که بخوای همه چیزو تموم کنی و همه حرفارو بزنی که دلت خنک بشه! یعنی همه عقده هایی که مژگان سرت پیاده کرده رو بیاری واسه سما! همه عقده های مادرشوهر خودتو بیاری واسه سما! راحتتون کنم. هرچی از دهنش دراومد به خونواده ی من گفت! لج کرد! گفت اصلا برن مستاجری! هنوزم یادآوری میکنم دستام یخ میزنن! گفت من از اولش ناراضی بودم این دوتا ازدواج کنن!!!! درحالی که توی صیغه به این و اون متوصل میشد تا من رضایت بدم به عقد! گفت درحالی ما عروسی آبرومند میگیریم که 500 متر زمین بیوفته پشت قباله امیر مثل فلانی!!! صدبار به قضیه رابطه جنسی اشاره کرد که بابام بفهمه! اومده بود بابای منو سکته بده! بابام سراین مسائل خیلی حساسه! ده بار دستاشو زد بهم! وای کثافت! خدا با عدالتش باهات رفتار کنه زن! خدا باهات بدونه! 
امیر اومد! همه تعجب کردن و من دیدم صدا از مادره درنمیاد! چون قرار نبود امیر بیاد! معلوم بود که خودش زنگ زده! اومد و شروع کرد با بابام لج کردن. همه خونواده ما آروم بودن. اونا ولی... بابا ده بار به آرامش دعوتش کرد که یهو امیر لج کرد و گفت اصلا عروسی نمیگیرم و خونه طبقه بالا. بلند شد و با تمام وجود سر بابای من...بزرگ فامیل ما...که خود بچه هاش جرات ندارن بهش چپ نگاه کنن فریاد می کشید... من و آبجیم هم دیدیم بابا داره سرخ میشه و دستش رفت سمت قلبش...امیر خیز برداشت سمت بابام که گرفتیم انداختیمش بیرون...زل زدم توو چشماش و گفتم برو بیرون روانی... گفت دخترتو طلاق میدم! ماهی یدونه سکه میارم میندازم جلوتون!!!
مادره شروع کرد که اینم رفتارتون با داماده! حالا حال بابای من بده! مامانم دستپاچه شده! خواهرم داره مثل بید میلرزه! رفتم قرص فشار بابا رو با سرعت نور آوردم. تا اون لحظه چیزی نگفته بودم ولی خونم به جوش اومده بود! هرچی مادره گفت جواب دادم. گفتم رفتار خودتون با منو دیدین؟ مقابله به مثل کنم؟ پسر تو سر بزرگ فامیل ما داره فریاد میکشه! تو میگی داماد؟! گفت چرا توی عقد شام ندادین؟! من از اول مخالف این ازدواج بودم! گفتیم هرچی گفتید کوتاه اومدیم که خدارو خوش بیاد. گفتید سکه مثل مژگان باوجود مخالفت بابا گفتیم باشه. گفتید جشن عقد مثل مژگان از اون بهترشو گرفتیم! گفت مگه چیکار کردید؟ یه میوه شیرینی دادین دیگه!!! گفتیم گفتید جهاز عین مژگان حالا که به عروسی رسیده مژگان هفتاد میلیون خرج کرده و واسه من عروسی نمیگیرین؟ اونم با داد و هوار و توهین؟
عموعه باانصاف تره... گفت اگه میدونستیم اینجوریه غلط میکردیم بیایم حرف بزنیم. مادره و زن عموعه گفتن این ازدواج به صلاح نیست!!! بابام گفت یادتون رفته واسه رضایت سما وقت و بی وقت زنگ میزدین؟ واسطه میفرستادین؟ میدونین مادره چی گفت؟ گفت خب گ/ه خوردم!!!!
بعدم بلند شدن رفتن!
دیروز هم امیر درخواست طلاق داده!
این وضعیت ماست...
قضیه خیلی مفصل تر بود...و توهینها و حرفها خیلی بیشتر بود...ولی هم یه سریشو یادم نمونده، هم یادآوریش اذیتم میکنم.
دیگه هم هیچ تلاشی نمیکنم... سپردمشون به امام حسین... دلمو بدجور شکوندن.
زنی که مرد بالا سرش نباشه همینجوری هار میشه! خیلی سلیطه بازی درآورد! خیلی! من هرچقدر به مامان و آبجیم میگفتم بابا این زنه خودش بدتر از شوهرشه، هرجا میشینه میگه من رنج کشیدم و زجر دیدم! ولی بخدا عین شوهرش عوضیه! باور نمیکردن تا اونشب با چشماشون دیدن...
خدا جای حق نشسته... :(((((((((((((

تاریخ : 16 فروردین 95 | 01:45 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30