تبلیغات
 این زن - 59
از امروز دقیقا 47 روز مونده تا عروسی ای که فقط تالار رزرو شده...!
معظل خونه!
فقط بابای من تا خرخره رفته زیر بار قرض!
امیر کلید کرده که بریم طبقه بالای مامانش...
همه کارا مونده... همه چیز روی هواس... بلاتکلیفم... با یه شوهر بشدت عصبانی و بداخلاق که نمیشه دو کلمه باهاش حرف زد!
رفتم یه ماه پیش خلعتی (لباس مجلسی هدیه) خونواده شوهر رو خریدم...
یه ساعت پیش داشتم فکر میکردم که کی سایزش به لباسا میخوره که بدم بهشون...عروسی که روی هواس!
مادرشوهر بهم گفت من عروسیتون نمیام... چون باامیر دعواش شده... من رفتم صلحشون بدم که هرچی از دهنش دراومد بهم گفت!
یه شوهری که مدیریت نداره. کم صبره و فشار روشه و بی پول.
یه سمایی که دم به دقیقه به خودش میگه: سما آروم باش... سما خونسرد باش... سما همه دم عروسی اینجوری ان... سما... سما... سما
نمیرم طبقه بالا حتی به قیمت اینکه دو روز مونده به عروسی بریم محضرخونه و طلاق بگیریم!
شبا با قلب درد میخوابم و روزا با سردرد بیدار میشم!
گفته بودم از عیدا متنفرم...؟

تاریخ : 5 فروردین 95 | 14:52 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات