تبلیغات
 این زن - 58
جمعه ای که خودم خواستم و تبدیلش کردم به یه روز خوب ...
*
جلوی آینه وامیستم و رژِ قرمزِ مخملیم رو پررنگ میکنم...به ساعت نگاه میکنم نزدیک دو بعدازظهره... میرم سمت گوشی و با سومین زنگ جواب میده: مگه قرار نبود برای ناهار بیای؟ میگه: مگه قرار بود؟! میگم: منتظرتم من ها... میگه: ناهار چیه؟ (باخنده)/ میگم: لوبیا پلو. میگه: بامحسن؟ (باخنده)/ میگم: با سما... میگه جوووون...می خندم...میگه اومدم!
*
میرم توی پارکینگ دو تا جعبه دستشه... میاد جلو...جعبه ی دراز رو میگیره سمتم...حدس میزنم: گلدونه؟ سرشو با تاسف تکون میده... می خندم و میگم خودم میخواستم بخرم...
بامبوها رو که میزاریم توی گلدون میگه: خواهشا دیگه اینو نشکن...
یه جعبه خالی واسه جهازم آورده و مونوپاد هم خریده... :)
*
تابلوی نقاشیمو می بینه و میگه: اینو کی کشیده؟ میگم: حدس بزن... گازم میگیره...
میرم توی هال و وقتی بر می گردم می بینم پشت به در نشسته و تابلو رو گرفته دستش و داره یواشکی نگاش میکنه...
وامیستم و ساکت چند لحظه نگاهش میکنم...متوجهم میشه و میچرخه سمتم...لبخند میزنم و براش بوس میفرستم...سرشو میندازه پایین(مثلا خجالت کشید)
*
دم غروبه...هوای فوق العاده بهاری و خنک...پنجره رو باز میکنم و پرده رو میزنم کنار...زیر پنجره کنارش دراز میکشم روی زمین...
میگه: واااااای عجب هواییه...
میگه: وقتی بچه بودم خونه قبلیمون تخت من زیر پنجره بود...موقع خواب و موقع بیدار شدن به آسمون و حرکت ابرا نگاه میکردم...
میگه: تختمونو یه جوری بزاریم که وقتی چشمامونو باز میکنیم آسمونو ببینیم(منظورش خونه خودمونه)
محکم بغلم میکنه و میگه: واااااااای کنار تو خوابیدن چه آرامشی داره...بعد چشماشو میبنده...آروم بوسش میکنم...
میگه: فیلم نداری؟ میگم: نه. میگه: فیلم دیدن با تو رو دوست دارم... 
میگه: وااااااای چه هوای توپیه... چه حال خوبیه کنار تو بودن...البته بجز وقت هایی که هاپو کوچولو میشی! میزنم زیر خنده...بلند...بوسم میکنه...محکم...
*
میگه: دلم مسافرت میخواد... تو این هوا بریم شمال یا کیش...
میگم: مگه کیش بارون میاد؟
میگه: آره...
میگم: بریم شمال...خیلی وقته نرفتیم...میگه چند وقته؟ میگم یه سال و نیم...
بغلم میکنه و میگه خیلی وقته یه مسافرت درست و حسابی نبردمت...میبرمت...می بوستم...
*
میگم: ماه عسل بریم ترکیه. با ساسان اینا...
میگه: نه. پولمونو بریزیم توی جیب کسایی که به داعش کمک میکنن؟!
توی دلم میگم راست میگه.
میگم خب بریم مالزی... ویزاش پونصد تومنه...
میگه: بلیطش چقدره؟ میخندم و میگم نمیدونم...
میگه: دلم میخواد بریم یه جایی که مسلموناش بیشتر باشن مثل لبنان...
میگم: وااااااااای آره لبنان...
میگه: ولی پول نداریم... می خندم... می خنده.
میگه: دوست دارم بریم یه جا که ریسِت بشیم... مثلا من وقتی رفتم کربلا ریست شدم کاملا...
میگه: میخوام ببرمت یه جایی که حال و هوامون عوض بشه.
میگم: من دوست دارم ماه عسل برم یه جای جدید...
میگه: تو که ماه عسلتو رفتی...(با لبخند شیطنت آمیز)
نمیدونم چرا خجالت میکشم... میگم آره...و دستمو میزارم جلوی صورتم...
*
شب موقعی که داره پیتزا درست میکنه کلی سر به سرش میزارم و هلم میده و میگه: تو برو بیرون اصلا... می خندیم.
از هرچیزی یه خورده ناخونک میزنم و ساطورو بر می داره میگیره سمتم...چشمامو مظلوم میکنم و میگم آخه این افتاده بود از ظرف بیرون...اسرافه. می خنده...
*
صبح بغلم میکنه و به ساعت که نگاه میکنه...میگه وااااای بغل تو همیشه باعث میشه من دیر کنم...
پتو رو میکشم روی صورتم و دستامو میارم بالا و با انگشتام شکل قلب درست میکنم و همونجوری از زیر پتو میگم دوست دارممممممم...
پتو رو میزنه کنارو...
***
9 تا از همسترا مُردن :(
برفی بهشون شیر نداد...
امیر میگه استرس داشته...از گرسنگی مُردن!
***
امیر میگه: هفته ی دیگه عیده ها
میگم: امیدوارم سال 95 سال خوبی باشه...
میگه: ان شاالله...

تاریخ : 23 اسفند 94 | 19:18 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات