تبلیغات
 این زن - 52
چهارشنبه شب با همه وسواس های مربوط به خودم رفتم و خریدای شام پنجشنبه رو انجام دادم. خریدای بابا رو خیلی قبول دارما... ولی خب دیگه... 
وقتی ماشینو پارک کردم مثل عادت همیشه درو باز کردم که ببینم چقدر از جدول فاصله دارم... خداروشکر فاصله عالی بود و یه لبخند گنده زدم...
یه نگاه به لیست خرید بلند بالا و از این مغازه به اون مغازه... وقتی رسیدم خونه... سالادارو درست کردم و گذاشتم کنار...
خونه رو جاروبرقی و گردگیری کردم... رفتم حموم و خوابیدم...
صبح پنجشنبه ژله رو درست کردم و چون ژله رنگین کمانی بود چند ساعت وقت میخواست و من توی فواصل گرفتن ژله سالاد ماکارونی رو درست کردم و بعدم مواد پلو یونانی رو سرخ کردم...
ظرفها رو به تعداد گزاشتم... لیوانها رو چک کردم... قاشقها... چنگالها...
پاشنه پام درد گرفت...خیلی...
چون مجبور بودم بخاطر خواهرزاده ام همه کارها رو ایستاده انجام بدم...
هراز گاهی هم به قرمه سبزی سر میزد...
تا حدودهای ساعت هفت شب همه کارام تموم شده بودن و پلو رو گزاشتم که دم بکشه... (دیگه آبکش نکردم :شرمنده)
گفتم تا مهمونها بیان و بشینن اونم دم کشیده... نگو باد پنجره کنار گاز زده و گازو خاموش کرده :(((
لباسمو عوض کردم... آرایش کردم...
خاله اینا اومدن... بعدم داداش اینا... همه میگفتن گرسنه ایم!
زنگ زدم به امیر... گفت دارم میام! (همون دارم میامِ همیشگیه آقایون)
سفره رو چیدم... همه چی عالی بود... راضی بودم تااینکه پلو رو گذاشتم زمین... حالا ساعت چند بود؟ نه و ربع...
دیدم خام خامِ :(((
کارد میزدی خونم درنمی یومد...
داداشم از سر سفره توی هال تیکه مینداخت و بقیه میخندیدن و من حرص میخوردم... زن داداشم اون وسط اومده میگه ژله رو از بیرون خریدی؟ دلم میخواست بپرم روی هوا و یه آبدولیا چکی بیام توی دیافراگش... ولی من متین تر و صبور تر از این حرفام... :| براش توضیح دادم که چجوری درستش کردم... داداشم همچنان داشت منو مسخره میکرد و من خدا خدا میکردم تاامیر بیاد پلو دم بکشه و داداشم تموم کنه این لوس بازیاشو...
امیر اومد و قیافه من بشدت عصبانی بود... یه لبخند گنده روی لبش بود...
خودمو جمع و جور کردم... سر سفره تقریبا هیچی نمونده بود... سالادا خورده شده بود... سالاد ماکارونی یه نصفه مونده بود و ژله از بس قاشق قاشق شده بود از ریخت افتاده بود... :(
پلو دم کشید و عطرش همه خونه رو برداشت...
آوردم سر سفره و داداشم دوباره تیکه انداختنشو از سر گرفت... زن داداشم هم بلندبلند میخندید... :|
شوهرخاله ام و داداشم یه تیم شدن و هعی به من تیکه مینداختن...
نمیدونم چرا همه اونشب اونجوری میکردن... عین غذا ندیده ها! حتی یه قطره دلستر به من و امیر و آبجیم نرسید!
دلم میخواست سریع بساط شامو جمع کنم...
جمع کردم... دخترخاله ام و زن داداشم ظرفهارو داشتن میشستن که این پسر داداشم انقدر گریه کرد که مامانش ظرفهارو ول کرد...
انقدر گریه میکنه بچه که آدم دیوونه میشه...
داداشم و شوهرخاله ام و پسرخاله ام نشسته بودن روی مبلی که من و امیر قرار بود بشینیم و داشتن بحث سیاسی میکردن با صدای بلند!
یه لحظه از دور به وضعیت نگاه کردم...
موزیک تولدت مبارک پخش میشد و خواهرزاده ام با یه ناز جیگری داشت میرقصید... بقیه دست میزدن و دخترخاله ام فیلم میگرفت... بابا رفته بود پایین...
داداش اینا اون گوشه...
با خودم گفتم: چرا جشن گرفتم...؟!
کیک و شمع و فوت و عکس و برش کیک و کادو و ... باز هم تیکه و مسخره بازی داداش.
چقدرررررر برام جالبه که یه زن میتونه کاملا و 180 درجه اخلاق شوهرشو عوض کنه... این داداش منه؟!
بشدت حسووووووددددد شده... بشدددددددت...
روی کیک گفته بودم بنویسن: سما و امیر تولدتون مبارک که دیگه برای امیر مثل پارسال تولد جدا نگیرم...
من و امیر هرکدوم برای اون یکی ساعت گرفته بودیم... سِت :)
متاسفانه چون عکسها توی گوشی امیره نتونستم عکس بزارم!
خاله ام بهم گفته بود دنبال دختر برای پسرخاله ام میگرده و من قبلا براش از یکی از همکلاسی های دانشگاهم گفته بودم... عکسشو توی تلگرام برام فرستاده بود و اونشب نشون خاله و دختر خاله و پسرخاله ام دادم... چون برای پسرخاله ام چهره خیلی مهمه دوست داشت که اول قیافه دختره رو ببینه...
همه خوششون اومد...
اون وسط داداشم اومده میگه تو خیلی کار اشتباهی میکنی که عکسو نشون پسرخاله میدی...هواییش میکنی. توو دلم گفتم بشین بابا! انگار ازدواج خودتو یادم رفته...
گفتم من چیزی که خاله ازم خواسته بودو انجام دادم... خاله گفت اول عکسو نشون پسرم بده...
دیگه چیزی نگفت...
آخرش هم رو به خاله ام میگه باز هم از این جمع ها ترتیب بدین دور هم باشیم! خاله ام ترتیب داده بود؟!
شب از شدت پا درد میخواستم گریه کنم...
امیر منو برد خونشون...
مامانش باهام بد رفتار کرد و منم تحویلش نگرفتم اصلا و کل وجودشو دایورت کردم به کو/نم!!
پایان :)

تاریخ : 2 اسفند 94 | 14:16 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات