تبلیغات
 این زن - 45
رفتم مشاوره و الان این شکلی ام 
آخه یه چیزی هم انگار بدهکار شدم...
با توپ پر و شکوه و ناله و این چه وضعشه رفتم تو و با اینکه : "من باید همسرتونو ببینم تا بدونم اون از شما راضی هست یا نه؟" مواجه شدم!
یه حرفی زد که از عصر تا الان مدام توی سرم داره دور میخوره: " پخته نیستی..."
خیلی ناراحت شدم... چون خودم بهش رسیده بودم و اینکه یکی بهم بگه واسم گرون بود... ولی گفت و من دیگه حرفی نداشتم.
جدا از اینکه شست منو گزاشت کنار یه حرفی زد که تا حالا نه بهش فکر کرده بودم نه کسی بهم گفته بود...حرفی که خیلی منو به فکر واداشت و چقدر درست بود.
گفت: تو چون از اولش همسرتو نمیخواستی با فکر "نخواستن" داری ادامه میدی... این فکر مدام توی سرته و روی رفتارات تاثیر میزاره...توی ناخودآگاهته...
خیلی حرف زد...
گفت تو اول باید ببینی با خودت چندچندی...تو اول باید فکر جدایی رو از کله ات بندازی بیرون...چون شما هیچ مشکل اساسی ای باهم ندارید...
گفت تو هنوز مثل وقتی که میخواستی به همسرت جواب مثبت یا منفی بدی سردرگمی...نمیتونی خودتو قانع کنی...
گفت چیزایی که تو میگی باهاشون مشکل داری اصلا مسائلی نیست که نشه حلش کرد یا انقدر بزرگ باشه که من بگم نه دیگه نمیشه این زندگی رو ادامه بدی...
گفت تو اخم و ناراحتی همسرت رو تحمل کردی... ولی داد و عصبانیت جدی رو نتونستی تحمل کنی... چون زندگی همش شیرینی نیست...وگرنه مرض قند میگیرین!
گفت تکلیفتو با زندگیت روشن کن...وگرنه بعد عروسیت هم همینجوری میشی... ببین واقعا این زندگی رو میخوای یا نه؟
گفت تو خودت هم شش دانگ نیستی... گفت حتی همسرت نه، یه آدم دیگه هم یه سری ضعف ها داره...همه که فرشته نیستن...
آخرش این شکلی بودم
چون با یه اعتماد به نفس و حسِ خود باحال بینی رفته بودم اونجا که مشاوره بگه آره بزن بپوکون امیرو...اون لیاقت تورو نداره...ولی اشتباه میکردم...
وقتی یکی از بیرون به زندگیت نگاه میکنه بهتر میتونه بگه چی به چیه...
باید خودمو ببرم یه گوشه ای و بِـــــــتِــــــــکونم...
+

با تغییر عنوان وبلاگ شروع می کنم.
+


رسول خدا (ص): بدترین زنان شما، زنی است کم حیا، ترش رو، زبان دراز و بددهن.


تاریخ : 15 بهمن 94 | 22:00 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30