تبلیغات
 این زن - 41
وقتایی که مثل دیشب میرم خونه امیراینا و میخوابم اونجا تاصبح بالای بیست بار از خواب میپرم!
مثلا شده نصف شب که از خواب پریدم و رمق از دست و پام کشیده شده و یه عرق ناجوری کردم دلم خواسته بلند شم و بیام...
بیام خونه...
گریه ام اجازه نمیده صفحه لب تابو خوب ببینم...
بیام خونه... بیام پیش مامانم... پیش بابام... پیش آبجیم... که منو همینجوری و با همه عنتر بازی هام دوست دارن...
بیام خونه... بیام توی اتاقم... دقیقا همینجا بشینم و مامان بیاد از در اتاقم توو و شروع کنه سوال پرسیدن و حرف زدن.
همونجوری واسته... دستاشو همونجوری توی هم گره کنه... همونجوری بگه عهههه؟ واقعا راست میگی؟ و منم مثل همیشه عنتر باشم و بگم نه دروغ میگم...
ساعت دو بابا بیاد... زمستون که باشه از دربیاد و بگه وووووووو خیلی سرده... تابستون که باشه بگه پووووف خیلی گرمه و بشینه اخبار ساعت دو رو نگاه کنه. بعد سعی کنه یه قضیه ای رو که براش اتفاق افتاده خیلی شمرده و آروم برای مامانم تعریف کنه...وسطاش بخنده و منتظر باشه من عنتر هم بخندم...
بیام پیش آبجیم... که هیچ بدی ای ازش توی خاطرم نیس... انقد هوامو داره که فقط خدا میدونه...
درسته که بین من و مامان بابا یه سری اختلاف نظرا هست...ولی بی انصافی و عنتر بازیه اگه بخوام بگم کلا بدن...
مامان شده چهارپاره استخون... صورتش پراز چین و چروکه...شده عین زنهای هشتاد ساله...بخاطر غصه من و آبجیم...لعنت به من.
بابا کامل موهاش سفید شده...کامل.
دلم میخواد زمانو متوقف کنم و برم برای همیشه پیش مامان و بابا و آبجیم دراز بکشم...
دلم میخواد الان که مامان داره توی آشپزخونه بلند بلند دعا میخونه و خدا رو به ائمه اش قسم میده تا محافظ من و آبجی و داداشم باشن داد بزنم و بهش بگم که چقدر دوسش دارم... بهش بگم واسه همه عنتر بازیهام منو ببخشه...بهش بگم هیچ کس تو نمیشی مامان...بهش بگم وقتایی که مریضم و بیشتر از همه اوقات عنترم تو چقدررررر خوبی...چقدر با هر لوس بازیم کنار میای و هیچی نمیگی...
دلم میخواد بمونم پیش خونواده ام... بمونم توی این خونه...
بقول آبجیم خونه واقعی، خونه آدم جاییه که ازش خاطره های خوب داره...
نه خونه طبقه بالای مادرشوهر و نه خونه جاریم مژگان هیچ جا خونه من نیست...
خونه من اینجاس که همیشه بوی اسفند مامانو میده...که صبح ها با صدای رادیو از خواب بیدار میشم و صدای جوش اومدن سماور...
خونه من اینجاس...جایی که پر از خنده های منه... 
خونه من اینجاس که شبهایی که آبجیم شیفت ظهره تا ساعت چهار صبح حرف بزنیم...دردل کنیم...بخندیم...گریه کنیم...حرص بخوریم...خاله زنک بشیم و آخرش هم بگیم واااااای ما دوتا چقدر پرحرفیم...
 من هرشب قبل خواب دوست دارم برمی گشتم به عقب...
دوست دارم بیشتر مجرد میموندم...
انقدر عوض نمیشدم... همون دلقک مسخره و همیشه خندون و پرسر و صدا که مدام درحال آواز خوندن بود میموندم...
خونه من اینجاس... توی همین اتاق... با کامپیوترم که بابا خریده نه این لب تاب هدیه امیر. با کتابخونه ام و کتاباش که بابا میاد برمی داره میخونه و دربارشون باهام حرف میزنه...با همین پرده که آبجی میگه خیلی زشته...با همین تابلوهای دیوارام... بخاری کوچولوی داغونم... و همین در که همیشه بازه مگر اینکه بخوام گریه کنم...
خونه من اینجاس...

تاریخ : 8 بهمن 94 | 11:56 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات