تبلیغات
 این زن - 32
با خوندن یه وبلاگی که قبلا خیلی دوسش داشتم یهو به خودم فکر کردم!
خب خیلی هم عجیب نیست... چون من زیاد به خودم فکر میکنم... به خودم و خیلی چیزهای دیگه. کلا ذهن مشغولی دارم و عمدتا تمرکز ندارم.
به این فکر کردم که قبلا ها چقدررررررررر دوست داشتم خاص باشم!
همه چیزم خاص و متفاوت باشه... خیلی هم سعی میکردم. 
مثلا دوست داشتم روزا بخوابم و شبا بیدار باشم! کم بخندم! بیشتر خشک و جدی باشم! سر به زیر باشم! کم حرف باشم! عجیب لباس بپوشم!
البته خب یه سریش به خاطر رفتن توی حرفه ای بود که سال 89 بهش وارد شدم! ولی کلا یکی اگه بهم میگفت خیلی خاصی واقعا حال میکردم!
دوست داشتم متفاوت ازدواج کنم! مثلا اصلا دوست نداشتم ازدواج به شکل رایج داشته باشم. دوست داشتم صیغه کنم و هرکدوممون برای خودمون زندگی کنیم و مثلا هفته ای دوبار همو ببینیم!
دوست داشتم آزاد و مستقل و رها باشم. مثلا شبای تابستون ساعت 10 شب میومدم خونه! توی سن هفده هجده سالگی!
حتی یکی دوماه اول ازدواجم هم هنوز همونجوری بودم! آزاد و البته سرکش و مغرور و خیلی بی رحم!
ولی الان...
بشدت دوست دارم عادی باشم... انقدرررررررر عادی که بین مردم کوچه و بازار حل بشم.
همه چیزم عادی باشه... حتی خصوصی ترین چیزا و شخصی ترین کارها...
دوست دارم دل خوشی هام همین دل خوشی های مردم دیگه باشه... 
البته این علاقه به عادی گرایی رو امشب وقتی زن داداشم از اینکه رفته برای عروسیم لباس دیده بیشتر متوجه شدم... چون ته دلم یه چیزی گفت تق! یه چیزی که همه بهش میگن ذوق کردن بابت ذوق دیگران.
دوست دارم راحت باشم... انقد به مسائل پیچیده نگاه نکنم... مثبت تر باشم... انقد دنبال کشف رمز و راز نباشم. انقد سعی نکنم منتظر باشم تا طرف یه چیزی بگه و بهم بربخوره. اصلا انقد بهم برنخوره بابا!!
چقدرررررر معمولی زندگی کردن راحت تره و شیرین تره. تجربه اش نکردم البته زیاد ولی تصورش برام قشنگه.
عادی ام آرزوست ... :)
+
تازگیا متوجه شدم که امیر به کسایی که من دوسشون دارم حسودی میکنه! حتی حاضره ازشون بد بگه که من ذهنیتم دربارشون خراب بشه!
بهم گفت دوست داره من فقط اونو دوست داشته باشم!

تاریخ : 13 دی 94 | 02:43 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات