تبلیغات
 این زن - 31
برای خودم هم عجیبه هم جالب!
چند روز پیش دلم برای اونوقتایی که هم ما و هم مژگان اینا نامزد(صیغه) بودیم و ظهرهای جمعه توی خونه مادرشوهره ناهار میخوردیم تنگ شده بود!
+
از دست خودم ناراحتم که سفره دلمو برای دوستم باز کردم و اون درمورد زندگیش هیچی نگفت! فقط گفت من خیلی گذشت کردم اگه بدونی چه چیزایی سرم اومده!
+
نمیدونم چرا این ترمو دوست دارم! هم کلاسامو دوست داشتم و هم این امتحانای سختو!
+
پریشب از فکر و خیال و غصه تا اذان صبح غلت خوردم و خوابم نمیبرد! 
صبحش به خودم گفتم: همه اینا میگذره! چرا انقد خودتو اذیت میکنی؟ بعدها تاسف میخوری که این روزا رو اینجوری خراب کردی! ولی قانع نشدم! دوست داشتم ادامه بدم این "مازوخیسم" رو!
+
چند روز پیش به خاله ام گفتم که چه جوری شدم، سکوت کرد و گفت فکر کنم باید بری پیش روانشناس!
+
بی پولی... :(

تاریخ : 13 دی 94 | 02:06 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات