تبلیغات
 این زن - 28
حوصله ندارم، انقد که دارم از گرسنگی میمیرم ولی نمیرم ناهار بخورم. اعصاب هم ندارم و بشدت احساس احمق بودن میکنم. احساس میکنم یه آدم بی اعتماد به نفسم و یه هالو! آره دقیقا یه احمقه هالوام! احمقم که به فکر همه ام و هیچ کس به فکر من نیست و همه به صورت خودکار خودخواهن! اینکه هر کسی به من میرسه از ناراحتی ها و دلخوریاش میگه و من باید همه رو بشنوم و همه هم میگن "تو" و فقط و فقط "تو" باید سیاست داشته باشی! هالوام که همه چیز زندگی امیراینا رو میدونم و دم نمیزنم و نمیگم خاک بر سرا من که میدونم همتون از دست مژگان و خونواده اش به خرخره رسیدین ولی باز گیر میدین به من و میگین مژگان فلانه و تو بدی! توی پستهای قبلیم هم گفتم از حرف، نیش، کنایه که به ناحقه، بخدا به ناحقه شدم مثل انبار باروت! مثل یه بمب ساعتی! آماده ی انفجار!
هه! منفجر بشم که چی بشم؟ مثلا انفجار من چی میتونه باشه؟ بزنم زیر همه چی و طلاق؟! هه احمق جون! تو اگه جربزه ی زدن زیر همه چی رو داشتی همون دو ماهِ اولِ صیغه که فهمیدی طرف مقابلت چندچنده میزدی زیر همه چی! نه الان که بعد عقد وایسادی وسط و آستیناتو بالا زدی و شروع کردی به توافق و مذاکره که چی؟ که ایران خونواده ی تو و آمریکای خانواده ی امیر به گزینه ی روی میز "جنگ" نرسن! نه حالا که موانع و مثل یه دونده ی خسته رد کردی و پرچم زرد پایانو بااینکه سرت مدام گیج میره و پاهات خستن می بینی! 
شدم یه توپ پینگ پُنگ! که یه ضربه بابا میزنه و من گیج و مبهوت و با درد بین دوتا زمین میخورم زمین و پا که میشم یه ضربه امیر و خونواده اش میزنن و باز درد و زمین خوردن و ...
میگم باباجان خورد خورد از حقوقت بده این جهازه بی صاحب رو درست کنیم بره میگه تو هولی! یه کاری نکن بدون عروسی بفرستیمتون برین ها! (اصلا توجیه نیست که پدر عروسه و این حرف دخترشو بی شخصیت و دست پایین میکنه!)
میریم تالار ببینیم. خب کدوم دختریه که از عروسی مفصل و تالار آنچنانی بدش بیاد؟! میریم توو و میگم وااااااااای چه خوشگله اینجا. امیر میگه مدیریتش خیلی خوبه و من نسبت به اینجا اوکی ام و نظر تو چیه؟ منم پسِ ذهنم اینه که هرچی امیر میخواد چون نمیخوام اذیت بشه و بعد میگم هرچی تو میخوای برای من فرقی نداره امیر جان. بیعانه میده و رزرو میکنه و شب باهام دعوا میکنه که چون تو گفتی وای چقد خوشکله من اونجا رو گرفتم وگرنه پولشو ندارم! گریه میکنم و با قهر میره خونشون! زنگ میزنم و رد تماس میکنه و اس میدم نمیخوام! اون تالارو نمیخوام!
این بساط ماست! زندگی مسخره و بی قانون ما! اینکه برادرشوهره که با مژگان دعواش شده برگرده یهو بی ربط به امیر بگه من از سما ناراحتم که توی اون دعوا بهت گفت وظیفته که کار میکنی!
راستش بشدت خوشحالم که مهدی و مژگان به اختلاف رسیدن! آبجیم گفت برای گرفتاری مردم خوشحال نباش! ولی من بشدت خوشحالم! کی جای من بود که ببینه وقتی من گرفتارم و دارم زار میزنم اطرافیانم چیکار کردن باهام؟ دارم خرمن سوخته به باد میدم؟ حق دارم. آقای مهدی تو با زنت مشکل داری باید زهرتو به من بریزی؟ حسود! بدبخت! مگه یادم میره امیر منو کتک زده بود و تو اومدی امیرو بردی استخر که حال و هواش عوض بشه! آشغال! بعد اومدی یه حرف جنسی بهم زدی! وااااااااای خدا من چی ام؟ یه احمقم نه؟ یه هالو؟ یه بدبخت؟ دارم ناشکری میکنم؟ نذرام چی؟ نمازام چی؟ صلواتام چی؟ چرا اینهمه نقره داغ شدنم رو نمی بینی؟ 
آخه این چه وضعیه؟! آخه این چه وضعیه؟!
تا کی باید حرص بخورم؟ خب چرا حداقل منو آدم بی خیالی نیافریدی که بتونم اینارو تاب بیارم؟ این سردرد چیه؟ 
هیچ کس جای من نیست که بفهمه چی میگم!
خودم با شخصیتم و زندگیم، اینکه چرا هنوز کارشناسیمو نگرفتم و چرا کار ندارم و اصلا چرا ازدواج کردم توی این هیر و ویری هنوز کنار نیومدم که این مشکلات از همه جا داره برام میباره!
دارم له میشم این زیر! کمک!
:(

تاریخ : 30 آذر 94 | 15:22 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات