تبلیغات
 این زن - 26
داشتم همه چیزو درست میکردم... خودم ایستاده بودم وسط این... این گود...یااین میدون جنگ و داشتم همه چیزو مرتب میکردم.
ولی این کار بابا...! اصلا نمیفهمم...درک نمیکنم! آخه چرا بلند شد یهو رفت خونه ی پدرشوهراینا؟!!
جمعه شب امیراومد خونمون و گفت برای فلان تاریخ از نظر جهازیه اوکی هستین؟
باباهم درکمال ناباوری من گفت نه زوده!!! نمیفهمم این لج بازیای بابارو! بابا مرد تو شصت سالته! این مسخره بازیا چیه؟
دو ساله نامزدیم! بخاطر کی؟ برادر و برادرزاده ی جنابعالی! من نخواستم صد میلیون برام جهاز بدی. که همچین چیزایی رو میگی! اه.
بابام گفت نه زوده و به امیر گفت که باید باباش بیاد بشینه حرف بزنه!
اینو بگم که بابای امیر پسردایی بابای منه. و از اون اول راضی نبود که امیر با من ازدواج کنه. خواستگاری نیومد و توی بله برونم اومد گفت. گفت که چه عرض کنم شروع کرد داد زدن که اگه باامیر دعوات بشه قلم پاتو خورد میکنم!!! باورتون میشه؟ همون اولاش که همه سعی میکنن دل همدیگه رو بدست بیارن! به بابام گفتم: بابا این از همین الان شمشیر از رو بسته! بابا گفت نه اخلاقش همینجوریه! خاک توو سر خودش و اخلاقش!
دیروز صبح یهو بابا پاشده رفته خونه ی اونا درباره ی عروسی دخترش حرف بزنه! درحالی که پدرامیر محل سگ به من و امیر نمیده! چه برسه بیاد برای عروسیمون حرف بزنه! پدره هم خیلی شیک گفته ما از سما ناراضی ایم و سما به من سلام نمیده و من هیچکاری براشون نمیکنم اگه میخوان عروسی کنن بیان طبقه بالا! بابا هم گفته بیان بالا بشینن من حرفی ندارم! یا حسین! به خداوندی خدا یا حسین! پدر من تو شصت سالته، نباید سر حرفات بمونی؟ مگه خودت توی عقدنامه شرط خونه ی جدا رو نزاشتی؟ به والله تو اینکارا رو میکنی که اونا منو بی شخصیت میکنن! سر عروسی مژگان، مادرشوهرم و مهدی رفتن خونشون قراره عروسی رو گزاشتن بعد تازه مادر مژگان زنگ زد گفت مهونا باید 600 نفر باشن! آحه چرا؟ نمیفهمم! برای چی باید پاشی بری با اون مرتیکه عوضی درباره ی عروسی دخترت حرف بزنی؟ منم که اعتراض میکنم میگی تو غدی! به خدا من صلاح همه رو میخوام. میخوام کدورت پیش نیاد و احتراما سر جا بمونه. من سلام نمیدم؟ مادرشوهرم از دست پدرامیر خون گریه میکنه! ده ساله زندگیشو ول کرده رفته یه زن دیگه توی تهران گرفته! هروقت به من میرسه قیافش آویزونه انگار ارث باباشو ازش میخوام! من سلام نمیدم بی پدر؟ مگه یادم میره سر یلدایی پارسال به امیر گفته بود باید سما رو طلاق بدی که واست خرج نمیکنه! 28 روز امیر زندگی منو خون کرد! منو برد دادگاه به خاطر حرف اون مرتیکه ی بی پدرمادر! مگه یادم میره روز اول عید امیر منو کتک زد، بهتون پناه آوردم درحالی که داشتم زجه میزدم گفتی خاک توو سرت بااین شوهرداریت، از مژگان یاد بگیر. مگه یادم میره؟ اونوقت انتظار داری من تا کمر برات خم شم؟ تف به روت! خدا جای حق نشسته. تمام اشکهای دیشب منو می بینه. به والله اگه بتونی با مژگان اینجوری کنی! جرت میده. همون مادرش که مدام میگه وظیفمونه وظیفمونه ها، همون باهاشون اینجوری رفتار کنین چوب تو ... میکنن! استغفرالله...به خدا مثل انبار باروتم. یه مشت بی فکر دورمو گرفتن. گند زدن به زندگیم! 
خدایا...

تاریخ : 22 آذر 94 | 15:13 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات