تبلیغات
 این زن - 25
چند روزی بود که میخواستم پست اومدن همسرجان رو از کربلا بزارم ولی میهن بلاگ قاطی کرده بود!
خب...
جمعه ششم آذر ساعت شش عصر زنگ زد بهم و گفت حدودای ساعت دو شب میرسه و دوست داره من خونشون باشم تا همدیگه رو ببینیم...گفت زنگ میزنه تا داداشش بیاد دنبالم که تلفن قطع شد...
نشد که برم خونشون یعنی امیر اصلا آنتن نداشته که زنگ بزنه به مهدی و بگه بیاد دنبال من...
ساعت چهار صبح رسیده بوده...مظلومانه! کوله پشتیش رو پایین پله ها گذاشته بوده و لباسای کثیفش رو توی سبد رخت چرکا انداخته بوده و روی تختش ملافه انداخته بوده و خوابیده بود...
ساعت نه صبح زنگ زد بهم که بابام میاد دنبالت و بیا خونمون...
میدونین...به نظرم سخت ترین کار دنیا اینه که بخوای حست رو منتقل کنی...
اگه بخوام تقریبا حالم رو توی کلمات بگنجونم باید بگم که یه هیجان خاصی داشتم که مثل هیچ هیجان دیگه ای نبود... مثل وقتایی که قهوه میخورم شاید...یا نه مثل وقتی که توی کیش سافاری سوار شدیم شاید...یا نه...نه...اصلا قابل مقایسه بااینا نبود... همه حس هام قاطی پاتی شده بود...
توی ماشین پدرشوهر گفت چشمت روشن و استارت یه حال خوب زده شد.
امیر از پله ها دویید پایین و من از پله ها دویدم بالا و داد زدم کرررررررررربلایی و اشکام سر خوردن و جاشونو روی شونه ی امیر پیدا کردن.
درست خاطرم نیست ولی به گمونم یه ربع بی حرف و با اشک توی بغل هم توی راه پله بودیم...بعد خواستم نگاش کنم.
مادرشوهر که گفت چشمت روشن شوهرجونت اومده چشمام هنوز خیس اشک بود. بعد با یه لبخند گشاد نشستم روبروی امیر...گفتم بگو...
گفت بعدا...مامانش میگفت از صبح داشته برای اون حرف میزده ولی برای من حرفهای دیگه ای زد...
توی بغلم گریه کرد و گفت دوستش که منم میشناسمش توی سوریه شهید شده و جنازه اش هنوز اونجاس...گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود و حتی یه لحظه از جلوی چشمام کنار نمیرفتی و همه ی دعاها رو برای تو کردم...
حس هامون مشترک شده بود. نشسته بودم روبروش و برای خاله هاش که حرف میزد توی دلم قربون صدقه میرفتم و چقدررررررررر بهش افتخار کردم. راستشو بگم اولین بار بود که به امیر افتخار میکردم. بحث کشیده شد به داعش و من از جهادنکاح حرف زدم و رفتم توی اتاق تا مهر و تسبیح بیارم امیر اومد بغلم کرد و گفت بهت افتخار میکنم خانوم شیعه ی خودم...
چسبیده بودم بهش...مدام نگاش میکردم...دلم میخواست تندتند بوسش کنم...آخه هنوز گرد زیارت روی تنش بود...
شام خوردیم و من پر/یود شده بودم و امیر مدام میگفت بشین کار نکن کمرت درد میگیره...
لاغر شده...شکمش کامل آب شده... عزیزممممممممم...
دوشنبه ولیمه دادیم...من و مامانش توی آشپزخونه بودیم و امیر از توی هال قربون صدقه ام میرفت... به مامانش میگفت...مامان این خانوم من یه دونس. اونم برای نمونس. بعد میومد بغلم میکرد و مامانش میگفت وااااااای برو بیرون اعصابمو خورد کردی همش توی دست و پایی...امیر میگفت آخه سیر نمیشم از عروست... و منم که طبق معمول نیشم تا کجام باز یود :)
ولیمه خداروشکر به خوبی برگزار شد...
همین :)

تاریخ : 18 آذر 94 | 13:56 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات