تبلیغات
 این زن - 24
مادرشوهر یه عمل زنان انجام داده چهارشنبه...تا پنجشنبه بستری بود و بعد اومد خونه...شنبه رفتم دیدنش تنها بود...براش سوپ پختم و بردم...شدم یه عروس نمونه...بهش گفتم من اومدم كاراتونو بكنم كه شما فقططط استرررررراحت بكنیدددد... بنده خدا بلند شد برام میوه آورد و گفتم مادرجون به جان خودم نمیزارم كار دیگه ای بكنید...كلی ازم تچكر كرد و شدم یه عروس نمونه تر...از این آدمها نیس كه یه جا بشینه...واسه همین پنجشنبه و جمعه رو سرپا بوده و كمرش درد میكرد...كلی باهم حرف زدیم و سوپشو خورد و ناهار خوردیم و من ظرفا رو شستم و چای براش گزاشتم و میوه براش پوست گرفتم و شدم یه عروس نمونه ترترتر... داشتم میومدم خونه گفت تو اومدی استراحت كردم خیلی بهتر شدم و بوسم كرد و دستمو بین دوتا دستاش گرفت و گفت زود به زود بیا خونمون... :)
حس میكنم یه كم هم عذاب وجدان گرفت كه چرا من عمل كرده بودم ملاقاتم نیومد! for ever (بابا خارررررجی)
امروز كه رفتم خونه ی دوستم كلی به اینكه زندگی رو راحت میگیره حسرت خوردم...
روی اپن نشسته بود، بهش گفتم تو اینكارو میكنی شوهرت هم انجام میده ها...گفت آره اونم میشینه روی اپن. گفتم وا چه بد! گفت بی خیال مگه چی میشه؟
بعد باخودم فكر كردم كه واقعا مگه چی میشه؟! و به نتیجه ای نرسیدم!
بعد گفت كه شوهرش توی دعوا اصلا عصبانی نمیشه و بااینكه من خونه رو مرتب كنم یا نه كاری نداره...
كم كم داشتم میرفتم توی لاكم كه فهمیدم شوهرش سرده! خیلی اتفاقی داشتم یه سری از حركاتهای امیرو تعریف میكردم كه برام عادی بود و اون بلند خندید و گفت وای چقدر خوب! گفت من باید خودمو بكشم و یه عالمه حركت و عشوه بیام تا بهم جذب بشه!
از لاكم بیرون جهیدم... :)
+
راستی امیر جان دیروز صبح زنگ زد و گفت كه نجفه... :)
خوش بحالش...
+
دلتنگم و با هیچ كسم میل سخن نیست...

تاریخ : 8 آذر 94 | 19:01 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات