تبلیغات
 این زن - 20
آهنگ وبلاگ رو بگوشین...
سلام :)
خدمتدون عارضم که...دیدین چی شد؟؟؟ ها ها ها... هه هه هه! قاطی کردم؟ بعله. بایدم بکنم. از بس حرص خوردم سر این موضوعات و شبا تا سه خوابم نبرد و غلت خوردم از بس، الان توی شوکه ام و توی هپروت البته...باورم نمیشه.
توی یه روز مسئله ی خونه و تاریخ عروسیم مشخص شد! بحمدالله...
جمعه صبح مادرشوهره زنگ زد که پاشو بیا ناهار آبگوشت گذاشتم. دوست داری؟ وای جل الملق! از من میپرسه دوست داری؟ بلند شدیم و هلک هلک بااتوبوس رفتیم خونشون. عاقامون هم سه روز رفته بود رزمایش (رزمایش که میدونید چیه؟) و من که رسیدم خوابه خواب بود. 
از در که رسیدم پدرشوهره داشت با تلفن حرف میزد طبق معمول، اومدم دست بدم و روبوسی لباشو انقد نزدیک کرد که فکر کردم میخواد ازم لب بگیره رنگم پرید! :)) بعد نگو از بس صورت من کوچولوعه دربرابر اونا که هر ورمو بخوان ببوسن میرسن به لبام! اوا خاک عالم! دیگه رفتم اتاق امیر و صداش کردم. توی گوشهاش پنبه گذاشته بود که تخت بخوابه! حقا که فامیلهای بابامه :)) پنبه هارو درآوردم و چشمهای پراز خون که معلوم بود از بی خوابیه رو باز کرد و گفت شششلام و لبخند زد. گفتم من اومدما...یهو خوابش برد! یک حرکت واندرفول دیگه که انجام شد این بود که داشتم چادرمو عوض میکردم که نمازمو بخونم و مادرشوهره خودش اومد توی اتاق و سلام و احوالپرسی کرد! همیشه من باید برم از سوراخ سمبه های خونه بکشمش بیرون و سلام بدم! سرتو درد نیارم خواهر! جاریم و برادرشوهره هم اومدن ناهار خوردیم و من و امیر رفتیم توی اتاق و یکم عکسهای دیوونه بازی گرفتیم و عصر مادرشوهره گفت بیاید تاریخ عروسی رو بزاریم... خدا قسمت همتون بکنه...نیشم تا کجام باز شد. خودمو جمع و جور کردم و گفت تقویم داری؟ امیر گفت من برنامه بادصبا دارم... شد بهار...ماه و روزشو فعلا نمیگم تا به امید خدا همه چیز مشخص بشه و بعد اعلام کنم... آهااااااااا  خونه :) قرارشد جاریم که عزیزدلشونه بیاد طبقه بالا و ما بریم جای اونا :)
وای یعنی میشه؟ فقط باید رضایت جاریه کسب بشه!
+
یکی از دوستا میگفت مشکلاتی که توی اون وبلاگت مینوشتی حل شد؟ ببین من خون دل خوردم تا یه سری از اونا بحمدالله داره حل میشه.
یه مسئله ای که ناراحتم می كرد این بود که هرچی مامان و بابای امیر میگفتن توی خونشون، مثلا پاشو ظرف بشور یا از این چیزا... امیر میگفت پاشو.
ولی این دفعه مادرشوهره گفت چای بزار. امیر منو محکم بغل کرد و گفت ما مهمونیم کار نمیکنیم. یا یه جای دیگه ازم تعریف کرد و گفت سما خیلی جنبه اش بالاعه و خیلی مطیع منه...وای نیشم باز شده بود... یا یه جای دیگه مادرشوهره گفت نمیخوای کار کنی؟ (آخه جاریم استخدام رسمیه آموزش پرورشه. متولد 72. موافقین که کوفتش بشه؟) امیر اخم کرد و گفت: مگه شوهرش مرده که سما بخواد کار کنه! وااااااااای دیگه رسما کارخونه ی قند توی دلم آب شد. سرشو گذاشته بود روی پام، دست کشیدم روی موهاشو گفتم دورازجونت سایه ی سرم! مادرشوهره چه نگاهی میکرددددددددد :))

به نظرم ان مع العسر یسرا...نه؟
آخ خداجونم شکرت...
به امید روزای خوب تر...



تاریخ : 24 آبان 94 | 12:12 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات