تبلیغات
 این زن - 18

بحران خونه!

خب...توی ذهنم پر از کلمات و جملات درهم و برهمه. از بس این قضیه تمام فکرمو گرفته. بعضی وقتا فکر میکنم داره یه تیکه از مغزمو میخوره و من دارم به یه دیوونه ی نصفه مغزی تبدیل میشم!

اعتراف میکنم که من آدم آرومی نیستم. از این دختر بی خیالا که مدام میخندن و کلا توی یه فضای دیگه ان. نیستم اونجوری. من حساسم و زودرنج و نکته سنج و هرچیز دیگه ای که بااین ها هم قافیه بشه!!! 

از اول صبح با اضطراب و جویدن ناخونم بیدار شدم. ساعت 12 کلاس آنلاین داشتم که رفتم و همچنان درحال جویدن ناخونم بودم تا الان که به ته انگشتم رسیدم و احساس خطر کردم. این یعنی اوضاع روحی نامرتبه و من دنبال جواب برای سوالام میگردم

پنج شنبه شب که رفتم خونه مادرشوهراینا و خیلی گرم ازم استقبال کرد و من کلی متعجب شدم حرفهای مهمی زده شد. حرف خونه! که برای من تبدیل شده به بحران. همیشه از اینکه قضایا رو بزرگ کنم بدم میومده. ولی بعضی وقتا قضایا رو بزرگ میکنم خودم. البته درباره ی خونه نمیدونم که دارم قضیه رو بزرگ میکنم یا اینکه واقعا قضیه بزرگ هست! میدونی چرا؟ چون من هنوز نمیدونم درست و غلط چیه! من مدام توی تناقضم! حس میکنم شخصیتم داره شکل میگیره و من دارم تکمیل میشم ولی این وسط یه چیزی تق! همه ی معادلات من رو بهم میریزه! خواهر من با مادرشوهرش زندگی میکنه و زندگی خیلی بدی داره! و فقط داره بخاطر خواهرزاده ام ادامه میده و البته بخاطر اینکه اگه طلاق بگیره اینجا جایی نداره و حقوقش برای اجاره خونه کافی نیست! خب...خونواده ی من تصور بدی از زندگی با مادرشوهر دارن و توی عقدنامه ام شرط خونه ی جدا رو گذاشتن و امیر هم امضا کرد. البته اونموقع نفهمیده بود و بعد عقدنامه رو خوند و کلی شوکه شد که این شرط رو بابام گذاشته. سکه های من 14 تاس و این از نظر خونواده ام بده! من سر خیلی چیزا کوتاه اومدم و این از نظر خونواده ام بده! حالا امیر میگه بریم طبقه ی بالای مامانم اینا و این من رو ریخته بهم! چون احتمال دعوا بالاس! بین ما و امیر

اولش گفتم آدم آرومی نیستم، روح آرومی ندارم پس احتمالش خیلی زیاده که دعواهای پدرشوهر و مادرشوهرم باامیر رو که سر من میارن نتونم تاب بیارم و کلا یا بپاشم از هم یا طلاق بگیرم!

استرس داره منو میکشه! سر اینکه چجوری به خونواده ام بگم که امیر میگه بریم بالا! آخ! دلم میخواد برگردم به سال 92 و همه چیز رو از اول درست کنم...کشش ندارم! کشش دعوا سر خونه! سر اینکه هرروز خواهرم و مادرم بنشینن و از بی عرضگی من حرف بزنن و بهم بگن که زندگی زناشویی مزخرفی دارم و باید برم به درک! کشش ندارم که برم طبقه بالای مادرشوهر و هرروز دعوای اونا رو باهم صلح بدم! هرچند امیر میگه دررو میبندیم و باهم رفت و آمد کم میکنیم! نمیدونم چقدر میشه روی حرفهای امیر و حتی مادرشوهرم که گفت من از خودم مطمئنم و ما با سما مشکلی نداریم و تو (خطاب به امیر) بچه ی نامهربونی هستی حساب کنم! نمیدونم چقدر روی اینکه امیر تا خرخره بره زیر قرض و بریم اجاره و بعد مدام باهام سر پول کم آوردن دعوا نکنه میتونم حساب کنم! چون دیدم وقتی بی پول میشه چقدر عصبی و تند میشه!

باید برم مشاوره...؟

باید چیکار کنم؟

نمیدونم!


تاریخ : 16 آبان 94 | 20:02 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات