تبلیغات
 این زن - 2
ازش خوشم میومد. آروم بود و موقع حرف زدن صداشو یه جور بامزه ای می کشید. حتی وقتی توی دبیرستان واسم تعریف کرد که مامانش دومین زن باباش بوده و توی پنج سالگیِ (ن) طلاق گرفته و اونو سپرده دست زن بابا، بیشتر ازش خوشم اومد. وقتی واسم تعریف میکرد که توی خونه ای که دوتا پسر نامحرم از زن باباش و دوتا خواهر دیگه هستن و اون یه کوزتِ تمام عیاره ولی بشدت صبوره خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. زن باباش سختگیر بود و تمام رابطه ها رو براش قدغن کرده بود. ازش خبر نداشتم ولی گوشه کنار فکرم بود تا اینکه چند مدت پیش زنگ زد و گفت زن بابام گفته باید درس حوزه بخونم و الان یه حوزوی ام. بااینکه دختر خودش یه خواننده ی زیرزمینی و پسراش هرشب کنار یه دختر میخوابن! بهم گفت بیا حوزه همو ببینیم. رفتم. چهره اش عوض نشده بود. گپ که میزدیم گوشیش زنگ زد و میشنیدم که صدای یه مرده. بهم گفت بریم تا فلان میدون؟ گفتم بریم. راه افتادیم وسط راه برام گفت طرف پشت خط کیه! اولش سعی کردم به خودم نهیب بزنم که هی سما! تو از اینجور آدما زیاد دیدی! بی خیال! اینکه انقد فکر و ناراحت شدن نداره! ولی بعد دیدم نه! من از اینجور آدما زیاد ندیدم. من کجا بودم که از اینجور آدما ببینم؟! گفت مشاور حوزه بود و استاد مهدویت ما!!! ترم دوم رفتم پیشش مشاوره و فهمید چه خوانواده ای دارم. از ترم چهار بهم پیشنهاد صیغه داد! بهم گفت دوتا زن داره و خدا میدونه چند تا صیغه ای! وقتی (ن) رفت پیشش تا بهش بگه برو رد کارت مرتیکه. من قلبم داشت میومد توی دهنم. وقتی زنگ زد و گفت سما توی ماشینشم و نمیدونم داریم کجا میریم حس کردم یکی داره بلند جیغ میزنه. پشت تلفن فقط تونستم بگم (ن) بهش بگو هرجا هستین وایسه وگرنه زنگ میزنم به پلیس! ده دقیقه که گذشت (ن) اومد و من اون مردک رو که توی ماشین نشسته بود دیدم. جذاب بود، پوست سفید و چشم و ابروی مشکی با ریش بلند و موهای کج! اولین کلمه ای که به (ن) گفتم این بود: تو احمقی (ن) خیلی زیاد. بعد براش یه عالمه سخنرانی کردم و تهش گفتم خیلی مواظب خودش باشه...
نگرانشم... ازم کوچیکتره... فکر میکنه قویه و میتونه بااینجور مردا یه تنه بجنگه...امیدوارم براش اتفاق بدی نیوفته...

تاریخ : 6 مهر 94 | 23:32 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات