تبلیغات
 این زن - 16
زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده،
این ما هستیم که به مرور به دردها عادت می کنیم!
گابریل گارسیا مارکز
خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو بزارم یانه! بعد به این نتیجه منطقی رسیدم که من وبلاگ ساختم که هرچی توی دلم بود رو توش بنویسم، هر چی که سر دلم مونده یا توی گلوم یا هرجای دیگه ام! گفتم بنویسم شاید این سوزش سر معده ی عصبی و این قلب درد که دردش تا کتف دست چپم میرسه رو آروم کنه. حتی اگه یه هفته یا یه ماه پشت سر هم پستهای ناراحت کننده بزارم یا غر بزنم یا ناله کنم یا شکایت کنم و هرکار دیگه ای ولی باید اینجا خودمو خالی کنم. این بارِ قطارِ کلماتِ ردیف شده توی ذهنم رو توی یه ایستگاه خالی کنم! (عجب تعبیری!)
خب... می شه گفت احساس خفگی و باز هم احساس تکراری خستگی نسبت به وضعیت کنونی!
از دیروز تا الان 5 بار برای یه موضوع تکراری گریه کردم(در خفا). موضوع تکراری و آزار دهنده ی اذیت های مامان! 
قبلا حداقل یه دلیلی داشت که بهم گیر بده و بعد وصلش کنه به اینکه چقدر دلش میخواد زودتر جهازمو جور کنه و منو پرت کنه از خونه بیرون! ولی حالا صبح ها قبل از بیدارشدنم با نفرین و فحش ازم پذیرایی میکنه و با سردرد بیدار میشم! چرا؟ نمی فهممت مامان! من انقدر بَدَم؟ خودت قضاوت کن، من اصلا کار به کار تو ندارم! اصلا باهات حرف نمیزنم که بخوای بگی چیزی گفتم یا کاری کردم. خسته شدی از نامزدی طولانی من؟ خب حرف بزن، چرا می گی ایشالا ...............................اونروز راهت نمیدم توی خونه...؟! وای مامان! شاید نمی فهمی داری چی میگی! همین الان هم که می نویسم صدات توی گوشمه. صدای مداحی رو توی هندزفری زیاد میکنم که بپره فکرت از سرم! باید قرص اعصاب بخوری، خودت هم میدونی، حس میکنم جنون گرفتی. خداروشکر که بچه های وبلاگ نمی شناسنت وگرنه باور نمیکردن من دارم راجع به تو حرف میزنم که برای دوستای خودم نمونه یه مادر کاملی...
یادته وقتی امیر اومده بود خواستگاریم و داشتم گریه میکردم و میگفتم نمیخوام باهاش ازدواج کنم چی گفتی؟ گفتی اگه باهاش ازدواج نکنی ما دیگه حمایتت نمیکنیم! چقدر اون موقع ترسیدم از روزای بی حمایتی و بی پناهی! حالا اما بی پناه تر و بی حمایت تر از همیشه ام! خودم یه تنه وایسادم وسط این گود! خودم جاروبرقی میکنم، غذا می پزم، ظرفا رو میشورم، آروم حرف میزنم، زیاد نمیرم و نمیام که یه وقت بودن امیر اذیتت نکنه! بعد که یه جا گیرم میندازی میگی بهش بگو بره خونشون! مامان تو هیچ وقت قبول نمیکنی که باعث 50 درصد دعواهای من با امیر و خونواده اش خودت بودی! رفتارا و حرکاتت و حرفات! همیشه بهم میگی بی سلیقه و کثیفی! خداشاهده توی خوابگاه وقتی دوستم گفت سما از اون دختراس که همه چیزو متر میزنه بس که منظمه فکر کردم داره دستم میندازه! از بس تو اینارو بهم تلقین کردی! نمیگم تو خوبی نداری و سیاه مطلقی ولی این روزا نوک مدادی ای. یه خاکستری تیره که دل منو بدجور شکونده. حرفات مثل مواد مذاب توی حلقمه! جیگرمو میسوزونه میره پایین! آسمون ریسمون بافتنات! پیش همه بدمو گفتنات! نمیدونم توی زندگی با امیر چی در انتظارمه؟ واسه همین میترسم بگم برم سرخونه زندگیم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم! می بینی؟ شدم از اینجا مونده و از اونجا رونده! امروز دلم خواست شب که خوابیدم دیگه فردا صبح بیدار نشم! خسته ام، خیلی خسته ام. حس میکنم دارم از داخل متلاشی میشم! حس میکنم بند بند وجودم داره از هم باز میشه! چرا انقدر نفرینم میکنی؟ این فحش ها چیه؟ می بینی؟ دارم با همین چشمها گریه میکنم که میگی تو که لیزیک کردی تا یه مدت نباید گریه کنی! دارم از دست تو و حرفات گریه میکنم! مامان توروخدا این چند ماهو تحمل کن...تموم میشه...

تاریخ : 9 آبان 94 | 22:34 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات