تبلیغات
 این زن - 9
خواهر من یه معلمه. توی یه روستا اطراف شهرمون!
همکارش منتقل شده به یه مدرسه ی دیگه و پنجاه تا دانش آموز نفهمِ بی تربیتِ باباقاچاقچی ریخته بودن سرش و از اونجایی که من توی کار کردن آچار فرانسه محسوب میشم و هرکس به کمک احتیاج داره منو خبر میکنه این یه هفته رو (شاید بیشتر) میرم مدرسه ی خواهرم تا کلاس بغلی رو بچرخونم!
خب امروز از اونجایی که اصلا اعصاب بچه مچه ها رو ندارم، بچه های کلاس هم مثل اسب ازم میترسیدن! (چرا نگفتم سگ؟ چون یه سریشون نمیترسیدن! :) ) کلا بچه های بی تربیتی اند و بشدت توی روستاشون پسرسالاریه. انقد که پسرا رو لوس کردن که یه سری اُزگَل تحویل ما دادن و انتظار دارن ما یه سری امامزاده(استغفرا...) تحویلشون بدیم! امروز یه پسر عینکی که قیافه ی فوق العاده مظلومی داره توی اون سن منو دست انداخت!!! رفتم سمتش و بااینکه شنیده بودم چی گفته گفتم چی گفتی؟ گفت هیچی! گفتم یه بار دیگه "هیچی" رو تکرار کنی گوشتو میبرم میدم دستت! و رد شدم ازش.
 توی کلاس داشتیم ایام هفته رو تمرین می کردیم که یهو دیدم دوتا پسر چهارده پونزده ساله با شلوار کردی دارن از دیوار مدرسه میان بالا! رنگم پرید! خواهرم توی کلاس خودش بود و دوست نداشتم هی وسط کارش برم بگم چی شده چی نشده! یه اخم درست و حسابی کردم و دستمو به نشانه ی هوووووووی عوضی داری چه غلطی میکنی اون بالا تکون دادم! خداروشکر پسرا ترسیدن و پریدن پایین. توی زنگ تفریح برای خواهرم تعریف کردم گفت همینجوری باش، اینا میان توی دسشویی مدرسه مواد میزنن!!! پارسال دختر آورده بودن توی دسشویی!!! برق سه فاز منو گرفت! خدایا دارم چی میشنوم؟ تصورم از بچه های روستا یه سری چوپان و گله دار و آدمهای کار و معصوم بود! اینا چرا اینجوری ان! خواهرم گفت من برای شما زیاد تعریف نمیکنم اینجا چه جور جاییه! اکثر بچه ها باباهاشون قاچاقچی ان! اون دوتا رو میبینی؟ مامانشون توی زندانه! اون مامانش خودکشی کرده! اون پسره باباشو اعدام کردن! وااااااااااااای! خدا بهم رحم کنه! البته بیشتر نگرانه خواهرم ام! من فوقش دو هفته میرم تا یه معلم بیاد! اون تمام سال یا یه مشت آدم عجیب و غریب...!
التماس دعا واقعا! اگه دیگه آپ نکردم مرا در جوب ها بیابید!
+
گیل آوا جونم چجوری جوابتو بدم؟ :(

تاریخ : 18 مهر 94 | 18:51 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات