تبلیغات
 این زن

سلام بچه ها...
این آخرین پستیه که میزارم.
اتفاق جدیدی نیوفتاده.
فقط یه مدت نمی نویسم...
برمی گردم اما نمیدونم کی.
یکم حال و اوضاع روحیم قاطی پاتیه و دستم به نوشتن نمیره.
واسه این ترجیح دادم که تخته کنم در این وبلاگو!
دوستون دارم... :*
خوشبخت و راضی باشین.

تاریخ : 8 خرداد 95 | 22:38 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
سلام... بعد مدتها.
خب...
بازم ممنون واسه محبتهاتون خانوم خوشگلا.
خبر جدید اینکه...
سرو کله ی امیر پیدا شد.
25 اردیبهشت (اردی جهنمِ من)
توی تلگرام برام یه متنی گزاشت که من (یعنی خودش) مثل یه گلم... بهم که رسیدگی نکنی میمیرم و از این حرف ها...!
منم در جوابش یه متنی گزاشتم که محتواش این بود: تو خودتو زدی به نفهمی!
بعد چند ساعت جواب داد که ببخشید اشتباه فرستادم. من جواب ندادم.
بعد خودش شروع کرد حرف زدن. گفت بدرد هم نمیخوریم و میخوام اسمت توی شناسنامم نباشه. بیا دوستانه جدا بشیم. حدود دو تا پیام 20 خطی نوشته بود.
منم در جواب گفتم اوکی وقت محضر بگیر واسه طلاق. فقط همینو گفتم. 
بعد شروع کرد از جملات و کلماتی استفاده کرد که من شاخ درآورده بودم. من امیرو بزرگش کردم. حرف زدنش، استفاده از کلمات و عباراتش توی دستمه.
بهش هم گفتم... گفتم کاملا مشخصه حرفها برات دیکته شده و توی دهنت گزاشته شده.
از اول اول تا این آخرو دوباره مرور کرد. منم خیلی کوتاه و منطقی جوابشو میدادم...
تموم که شد، حدودای 2 صبح بود. من زدم زیر گریه. و خوابیدم.
فرداش کلاس داشتم... حدودهای ساعت هفت و نیم امیر زنگ زد. جواب ندادم. زنگ زد. جواب ندادم. اس داد کارت دارم. گفتم ساعت نه زنگ بزن الان کلاسم.
ساعت هشت اس داد بیا جلو در... رفتم توی حیاط دیدم داره میاد بالا...ترسیدم. از صدا که درآد و آبروم که بره جلوی اینهمه آشنا.
سوار ماشین شدم. عصبانی بود خیلی... شروع کرد حرف زدن. منم کاملا خونسرد و بی تفاوت بودم. 
معذرت خواهی نکرد. از خونواده ام شاکی بود و بهم گفت که من خونواده ام رو به اون ترجیح دادم... بهش گفتم مسپرمتون به خدا. تو و مامان باباتو چون خیلی ناحقین. ساکت شد.
خیلی حرف زدیم... تا یازده شب... بهم گفت تو چون بکارتت رفته بود موندی وگرنه عشقی نبود. خنده ام گرفته بود.
گفت مردها حرفهاشونو توی رفتاراشون نشون میدن...(یعنی همینکه من باهات حرف زدم یعنی معذرت خواهی!)
گفت پیش بیست تا مشاوره رفتم... از خواسته هاش کوتاه نمیومد... گفت بی عروسی، طبقه بالای مامانم... 
شیرینی خرید. گفت فکراتو بکن... اگه شرایطمو قبول داری این شیرینی آشتی... اگه نه که شیرینی خداحافظی و توی محضر می بینمت.
+
دلم میخواد بخوابم و بلند شم و ببینم یک هفته از پایان تمام بحرانهای من گذشته... 

تاریخ : 31 اردیبهشت 95 | 14:25 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
امشب قرار بود عروسیم باشه...!

+
از صبح تا شب سر خودمو گرم میکنم که فکر نکنم.
شبها اما...
وقتی میام که بخوابم فکرها به مغزم حمله می کنند!
حقم نبود....

تاریخ : 22 اردیبهشت 95 | 23:31 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
سلام...
واقعا معذرت میخوام که نگرانتون کردم.
مدتی نت نداشتم. واسه همین نبودم.
خب انگار باید بگم چه خبر و چطورم و چی شده؟ 
پس فردا میشه یک ماه! و همچنان من توی بلاتکلیفی بسر میبرم...
دادخواست طلاقو یادتونه؟ نیومد...یعنی چی؟ یعنی همون حرف پدرامیر. که ما طلاقت نمیدیم و میزاریم تا موهات رنگ دندونات بشه!
میدونم میخواید بگید غلط کرده و مگه مملکت بی قانونه و اینا... ولی انگار مملکت خیلی بی قانون تر از این حرفاس...
باید برای وکیل دو میلیون پول سلفید... باید چند سال بدوم تا طلاق بگیرم...
فکر نکنید پشیمون شدم ها...نه. فقط دارم میگم مملکت اسلامیو می بینین؟ آه...
من بی خیال تر از قبلم... دانشگاه تهرانم تموم شد و من الان فارق التحصیل فیلمنامه نویسی ام!... میرم کلاس شنا... و کلاس نمایشنامه نویسی... میرم توی حراجی ها دنبال لباسهای رنگی رنگی... میرم کافه گردی... میرم توی جمع دوستای دبیرستان و سعی میکنم از ته دل بخندم... میگن عکس عقدتو نداری؟
حال خونواده...
بابا خواب میبینه که پدرامیر آتیش گرفته... مامان خواب میبینه که مادرامیر اومده عذرخواهی... از کارگاه چوب زنگ میزنن و میگن سرویس چوبتون حاضره!
روزهای غم باریه... انگار روی خونه گرد سکوت پاشیدن... عکس العملی نسبت به وضعیت خوب فامیل نشون نمیدیم... انگار قایم شدیم اینجا. توی این خونه. مامان دو هفتس کمردرد وحشتناک گرفته و از رفتن به دکتر پرهیز میکنه... من زیرچشمام گود رفته و لاغرتر شدم...
رفتم مشاوره... بار چندمه؟ نمیدونم... از پشت سر خانوم دکتر آفتاب میزد توی چشمام و من تمام مدت اخم کرده بودم. ولی نمیدونم چرا نگفتم پرده رو بکش!
خیلی حرف زد... پراکنده... خیلی امیدوار بودم بهش. تعریفشو زیاد شنیده بودم...ولی با سردرگمی اومدم بیرون.
گفت امیر کودکیه رشدنایافته اس! یعنی هنوز بچس. جالبه که گفت باید مادرامیر از زندگیتون حذف بشه! فکر نمیکردم هیچ کس اینو بگه. 
گفت بنظر میاد آدم قوی ای باشی... حس کردم گوشام دارن از زیر روسری میزنن بیرون. از عواقب طلاق گفت. گفت بعد از طلاق برات خواستگار معتاد و زن باره میاد!
گفت بدبختی عمیقی بعد از طلاق خواهی داشت... نمیدونم چرا حتی سرسوزن حرفاش منو نترسوند.
گفت چون باکره نیستی عروسی نگیر و برو. سعی کن توی پنج سال بدون بچه همسرت رو تغییر بدی و بعد اگه نشد طلاق بگیر. گفتم الان قبل ازاینکه برم طلاق بگیرم بهتر نیست تا برم و بعد پنج سال وقتی میدونستم چی میخواد بشه برگردم؟ گفت تو اومدی منو مجاب کنی که طلاق بگیری!
پووووووووف...
روزهای بدیه.

+
یه خواهش... لطفا نیاید نگید فلان چیزو خوندم فهمیدم شوهر خودم، خونواده شوهرم و اینا خیلی خوبن.
اوکی شما واندرفول و من و همه چیزم مزخرف!
ول کنین بابا! وقت گیر اوردین ها!

تاریخ : 12 اردیبهشت 95 | 13:12 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
سلام عزیزای دلم...
من برگشتم از تهران. اوضاع بهتر نیست... ولی من قوی ام و گریه نمیکنم.
سر صبر کامنتهای این پست و پست قبل رو تایید میکنم و جواب میدم...
فردا عروسی پسرعمومه، همون که بابا و داداشش فوت کردن و اینا سه سال نامزد بودن...
پنج کیلو لاغر کردم...
دیشب داداشم خونمون بود... براش همه چیزو توضیح دادم. همه اذیت و آزارها و نامردی هارو...
گفت تو هیچی نمیگفتی و من نمیدونستم... از این جا به بعدش من نوکرتم و تو بخوای پدرشونو درمیارم.
خداروشکر که داداش اومد پشتم... با آبجی شدن دو نفر.
مرسی از نگرانی هاتون و راهنمایی ها و مشاوره هاتون...
و تشکر ویژه از دوستهایی که توی وبلاگشون برام پست گزاشتن: راضیه. مهسا. معصوم. پونه. باران
و در آخر شرمنده که بهتون سر میزنم و کامنت نمیزارم... حتما درک میکنین.
:*

تاریخ : 1 اردیبهشت 95 | 13:26 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
سلام دخترا...
من وقتایی که داستان مینوشتم، بعد از اینکه سوژه به ذهنم می خورد و گره شکل می کرفت و کلیات درمیومد، فکر میکردم که باید چجوری ابتدای داستانو شروع کنم... همیشه هم ابتدای داستانام خیلی خوب شروع میشد...
حالا داشتم فکر میکردم که چجوری شروع کنم؟ بگم که شرمنده نتونستم کامنتهارو جواب بدم؟ نتونستم که نه! نخواستم. چون شما اظهار محبت می کنین و نگرونیتون رو نشون میدین و میگین برام دعا می کنید و بهم راهکار نشون میدین و من فقط میتونم سرم دربرابر این الطاف پایین باشه... درسته که ما مجازی هستیم...ولی پشت همه این قاب ها آدم های واقعی هستن. هممون واقعی ایم.
پرسیدین حالم چطوره؟ بد! توی یه کلمه...عجیب و غریب میخوابم، فکر میکنم اگه بیدار باشم بیشتر ناراحتم... ولی توی خواب هم وضعیتم خوب نیست... خوابهای پریشون... کابوس... با قلب درد بیدار میشم... جوری که نفسم میگیره و حتی نمیتونم تکون بخورم! گریه نمیکنم اصلا. برای خودم عجیبه. فکر میکردم، چون یه جورایی میدونستم که به این روزها میوفتم، فکر میکردم همش درحال گریه باشم. ولی نیستم. فقط یادآوری ظلمهایی که بهم شده قلبمو درد میاره و بغض میکنم...
امکان داره این پستم پراکنده باشه... شایدم مرتب بشه نمیدونم. ولی ذهنم متمرکز نیست. ثانیه به ثانیه دارم به هرچیزی فکر میکنم...حلاجی میکنم... زیرو رو میکنم ببینم چی شد؟ ببینم بابا من که هزارتا بلا سرم اومد نیومدم اینجوری کنم... چرا اونا وقتی من باهر سازشون رقصیدم باهام اینکارو کردن؟! مگه من چیکارشون کرده بودم؟ مگه چی خواسته بودم؟ پدر امیر اونروز به مامانم گفت که من از سما بیزارم! با خودم فکر کردم چرا؟! به نظرت من نباید از تو بیزار باشم؟ توی جلسه خواستگاری. سومین جلسه. من اصلا نمیدونستم تو پدر امیری... چون جلسات قبل معلوم نبود کدوم گوری بوی. بهم گفتی اگه باامیر دعوات بشه میزنم جفت پاهات قلم بشه! این شروع زندگی من بود... زندگی کوفتی من... که هر چقدر سعی کردم قوی باشم. صبور باشم. تحمل کنم و زندگیمو بسازم نشد. که از هر ورش گرفتم یه ور دیگش نخ نما شد! زندگی کوفتی ای که سعی کردم دعوای خونوادگی اونا رو حل کنم... گفتم سما تو یه هنرمندی، ادعا داری که قشر فرهیخته ی جامعه ای (جان عمم)! پس یعنی نمیتونی یه دعوای خونوادگی کوچیکو راست و ریس کنی؟ وقتی مادر امیر بهم گفت امیر دشمن منه، من ازش راضی نیستم خدا هم ازش راضی نباشه... رفتم چند قدم عقب! فهمیدم تمام این دست و پا زدنهای من و چنگ زدن هام به در و دیوار بی فایده اس... مشکلات اینا ریشه ایه. و نه تنها مادر امیر مظلوم نیست این وسط. (چون مدام میگه شوهرم منو کتک میزده. مادرشوهرم ال بوده بل بوده و اینا) بلکه مثل آموزش دیده ها شده کپی برابر اصل شوهرش و حالا یه عجوزه اس! 
تمام این دو سال سعی کردم درستش کنم. درستش کنم. درستش کنم ولی نشد. بابا نمیشه بخدا... هر چقدر میگم داداش اینا وقتی اینجوری اومدن. هرچیزی رو میگن. حرمت میشکونن. یعنی اومدن واسه تموم شدن. واسه بقول خودشون قیچی کردن. ولی میگه نه. اینا به مرگ گرفتن که تو به تب راضی بشی. یعنی عروسی نگیری. میدونم چرا داداشم اینارو میگه... چون خودش دمِ منو دید تا به امیر جواب مثبت بدم. حالا میگه تو حرف نزن من کلیاتو میدونم و بسه. نمیدونه که بابا این جزئیاته که پدر منو درآورده. وگرنه از بیرون که نگاه کنی همه چیز اوکیه. ما سفر میرفتیم. امیر برام خرید میکرد. باهم قدم میزدیم. عروسی میرفتیم. مهمونی میرفتیم و و و ... همون شب قرص فشار بابارو بردم براش بهم گفت قرص برای من آوردی؟ همه فتنه ها زیر سره توعه! میدونم میخواید بگیر فشار روشه. وام 21 درصد گرفته واسه جهازم حالا هیچی به هیچی. ولی به قرآن فشار روی من بیشتره... همه میگن قوی باش. اون لیاقت تورو نداشت. من اینارو میدونم. اگه عصبی ام. اگه بی حوصله ام نه واسه اینه که امیر رفته. واسه خودمه. خودم. که چرا دوسال از زندگیم پودر شد رفت هوا؟ دو سال عقب افتادم از همه چی...
من عاشق بهار بودم... سه تا بهاره که دارم جون می کَنَم...
دیروز رفتم آرایشگاه... بهم گفت اومدی واسه اصلاح؟ گفتم نه اومدم موهامو کوتاه کنم. جا خورد. میدونست چقدر موها و ناخونامو دوست دارم. یه هفتس که تمام ناخونامو جویدم و حالا زشت زشتن. موهام رو هم دیروز کوتای کوتاه کردم. تا کمرم بود. برای عید هم امیر اومد پایین موهامو خودش برام سورمه ای کرد... ولی زدمشون... شاید به نشانه اعتراض... شاید واسه اینکه ببینم اگه موهامو کوتاه کنم چیزی توی من تغییر میکنه؟ شاید واسه اینکه موهام موخوره گرفته بود... نمیدونم...
الان بین زمین و آسمونم تا وقتی نامه درخواست طلاق امیر بیاد دم درمون...
خودم میدونم چی میخوام. ولی نمیدونم چی پیش میاد. خسته ام...
کاش میشد برم سفر...
فردا میرم تهران دانشگاه... نمیدونم کی بر می گردم.
حظورتون توی این سیل از اندوه من حس شد واسم. به خوبی. دوستون دارم. واقعا.
یه عالمه حرف دارم. دل خوری دارم. حسرت دارم... باید خورد خورد بگمشون... چون درد قلبم اجازه نمیده.

تاریخ : 22 فروردین 95 | 15:03 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
دیشب پدر امیر زنگ زد و اومد خونمون...
توان مرور دیشبو ندارم...
قلبم و دردش اجازه نمیده بگم...
که اومد توهین کرد مثل زنش... که چرت و پرت گفت... که داداشم خیلی احترامشو نگه داشت... که گفت عروسی نمیگیریم مگه زوره؟ که لج کرد... که داداشم محترمانه همه چیزو بهش گفت... که گفت باید بیاد طبقه بالا!!! که داداشم گفت خواهر ما روی دستمون نمونده... که به بابام گفت بلد نبودی بچه ات رو تربیت کنی!!!
که داداشم خیلی احترامشو نگه داشت... که گفت قیچیش کنید... که داداشم گفت پسر شما شورشو درآورده! که گفت قیچیش کنید... که به داداشم تهمت زد و داداشم عصبانی شد و سرخ شد و داد زد دروغ گو... که بابام داشت سکته میکرد... که مامانم کف کرد و پاهاش سست شد... یادش میوفتم دلم میخواد بمیرممممممم... ای خدااااااااااااا... آخه چرا؟؟؟
من این همه کوتاه اومدم... ای خدااااااااااا تو داری می بینی... خودم به جهنم... با خونواده ام دارن چیکار میکنن!
چرا تموم نمیشهههههههههه؟؟؟
خدایااااااااااا...
دلم میخواد بمیرررررررررمممممم...
ای خداااااا...
مفصل بود. از 10 شب تا سه صبح...
ولی توانشو ندارم که مو به مو بگم. قلبم خیلی درد میکنه خیلی...

تاریخ : 20 فروردین 95 | 16:07 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
عروسیم بهم خورد.
امیر و مادرش اومدن دعوا... مامان بابام تا مرز سکته رفتن!
سپردمشون به امام حسین...
+

بعدا نوشت:

خب...
شنبه صبح امیر زنگ زد به من و گفت که شب دعوتیم خونه عموم شام. (مثلا پاگشا) حدودای ساعت ده مژگان بهم زنگ زد و گفت ما میایم دنبالت. توی ماشین کلی با مهدی و مژگان خندیدیم تا رفتیم مغازه دنبال امیر. مغازه رو بست و رفتیم خونه عموش. من اولین بار بود عروس عموش که زن سوم!!! پسرعموشه رو دیدم. بچه دار شده بودن. شام خوردیم و جمع شدیم دور هم واسه گپ زدم. خب مشخصا بحث جمع با عروسی ما شروع شد. 
که تالار کجاس و غذا چقدر طی کردین و چی غذا سفارش دادین و اینا... پسرعموش چون خودش عروسی نگرفته و زنش با یه دست مانتو شلوار سفید اومده شروع کرد که عروسی همش خرج اضافه اس و برید سفر خارجیو... چون زنش هم نشسته بود...میدونین؟ یادآوریش ضربان قلبمو بالا میبره... تصور کنین همه باهم فامیلن و تو تک افتادی...همه پشت همن و تو داری فکر میکنی 37 روز مونده تا عروسی ای که به همه اعلام کردی این خانواده از خدا بی خبر تازه دارن تصمیم میگیرن که عروسی بگیرن یا نه؟ مادر عوضی امیر هم پشت امیر و پسرعموش دراومد که آره بابا اصلا عروسی چیه و از این چیزا... نگید فحش نده... پوست منو دوساله داره می کَنَن و من فقط گذشت میکنم... گفتید زندگی زناشویی با مجردی فرق داره؟ من هرازگاهی واسه شما مینوشتم که چی داره به من میگذره... شما سمای قبل از ازدواجو ندیده بودید...داشتم میگفتم...
من یه گوشه نشسته بودم و از شدت ناراحتی دستم داشت می لرزید و گُر گرفته بودم که زن عموش چرخید سمتم و گفت نظر تو چیه؟ گفتم 37 روز مونده تا عروسی تازه داریم تصمیم میگیریم که عروسی بگیریم یا نه؟ که بحث جدی تر شد و امیر قاطی کرد و پشت بابام چرت و پرت گفت و گیر داد به داداشش و گفت پول عروسی ندارم و ...
همه بلند شدن رفتن پایین سیسمونی بچه رو ببینن، رفتم تبریک گفتم و سریع اومدم بالا و رفتم توی دسشویی و زدم زیر گریه. زن عمو اومد. رفتم توی اتاق فشارم افتاده بود. برام شربت شیره درست کردو آورد. منم گفتم هرجا توی این سیزده روز رفتیم عیددیدنی امیر شروع کرد از عروسی حرف زدن. خسته شدم دیگه. میگه پول ندارم عروسی بگیرم ولی به من میگه جهازت باید فلان باشه. جلوی عروستون آبروم رفت. زن عمو و عمو توی جلسات خواستگاری من بودن. گفته بودم که فامیل دور همیم. گریه کردم باز. گفت امیر باید غریبه می گرفت تا پوستشو می کندن، قدرتو نمیدونه. مادر امیر اومد توو. گفت امیر تورو دوست داره. توی نامزدی برات 18 میلیون خرج کرده!!!! واسه همین پول عروسی نداره. آخرش هم گفت مدیون منی از من ناراحت باشی! توی دلم گفتم تو مدیون منی بااین بچه تربیت کردنت! بهم گفت فردا میایم خونتون واسه اینکه سر عروسی با بابات حرف بزنیم. گفتم بیاین. گفت پس تو برو بگو که عروسی نمیخوام تا حرفمون دوتا نشه!!!! بازم تاکید میکنم درحالی که 37 روز مونده تا عروسی و خود مادره و پسرش هرجا نشستن به همه گفتن عروسی بیستو دومه. خب منم به فامیلام گفتم.
یکشنبه یه دلشوره بدی افتاده بود توی دلم. خواهرزادمو فرستادیم خونه خاله ام. من بودم و مامان بابا و آبجیم. مادره اومد با عمو و زن عمو. 
اینو تاکید موکد میکنم که مادره اومده بود واسه دعوا. چرا؟ ابتداعا از در که وارد شد چادرشو انداخت روی دستش و با ما دست داد!!!! وقتی نشست هیچی نخورد!!! قبل از اینکه امیر بیاد( یه نیم ساعتی) خودش شروع کرد که همه چیزو بهم بزنه!!! همه چیز یعنی حتی ما طلاق بگیریم دراین حد! نه فقط عروسی! میدونین با چی شروع کرد؟ بابای من گفت شما گفتین یه جشن عقد آبرومند بگیرین تا ما هم یه عروسی آبرومند بگیریم حالا چرا میگید نمیگیرم؟ میدونیم مادره چی گفت؟ گفت اصلا شما چرا چهار تیکه وسیله انداختین واسه امیر؟؟؟؟!!!! نمیدونم متوجه میشین یا نه؟ این حرفا واسه وقتیه که بخوای همه چیزو تموم کنی و همه حرفارو بزنی که دلت خنک بشه! یعنی همه عقده هایی که مژگان سرت پیاده کرده رو بیاری واسه سما! همه عقده های مادرشوهر خودتو بیاری واسه سما! راحتتون کنم. هرچی از دهنش دراومد به خونواده ی من گفت! لج کرد! گفت اصلا برن مستاجری! هنوزم یادآوری میکنم دستام یخ میزنن! گفت من از اولش ناراضی بودم این دوتا ازدواج کنن!!!! درحالی که توی صیغه به این و اون متوصل میشد تا من رضایت بدم به عقد! گفت درحالی ما عروسی آبرومند میگیریم که 500 متر زمین بیوفته پشت قباله امیر مثل فلانی!!! صدبار به قضیه رابطه جنسی اشاره کرد که بابام بفهمه! اومده بود بابای منو سکته بده! بابام سراین مسائل خیلی حساسه! ده بار دستاشو زد بهم! وای کثافت! خدا با عدالتش باهات رفتار کنه زن! خدا باهات بدونه! 
امیر اومد! همه تعجب کردن و من دیدم صدا از مادره درنمیاد! چون قرار نبود امیر بیاد! معلوم بود که خودش زنگ زده! اومد و شروع کرد با بابام لج کردن. همه خونواده ما آروم بودن. اونا ولی... بابا ده بار به آرامش دعوتش کرد که یهو امیر لج کرد و گفت اصلا عروسی نمیگیرم و خونه طبقه بالا. بلند شد و با تمام وجود سر بابای من...بزرگ فامیل ما...که خود بچه هاش جرات ندارن بهش چپ نگاه کنن فریاد می کشید... من و آبجیم هم دیدیم بابا داره سرخ میشه و دستش رفت سمت قلبش...امیر خیز برداشت سمت بابام که گرفتیم انداختیمش بیرون...زل زدم توو چشماش و گفتم برو بیرون روانی... گفت دخترتو طلاق میدم! ماهی یدونه سکه میارم میندازم جلوتون!!!
مادره شروع کرد که اینم رفتارتون با داماده! حالا حال بابای من بده! مامانم دستپاچه شده! خواهرم داره مثل بید میلرزه! رفتم قرص فشار بابا رو با سرعت نور آوردم. تا اون لحظه چیزی نگفته بودم ولی خونم به جوش اومده بود! هرچی مادره گفت جواب دادم. گفتم رفتار خودتون با منو دیدین؟ مقابله به مثل کنم؟ پسر تو سر بزرگ فامیل ما داره فریاد میکشه! تو میگی داماد؟! گفت چرا توی عقد شام ندادین؟! من از اول مخالف این ازدواج بودم! گفتیم هرچی گفتید کوتاه اومدیم که خدارو خوش بیاد. گفتید سکه مثل مژگان باوجود مخالفت بابا گفتیم باشه. گفتید جشن عقد مثل مژگان از اون بهترشو گرفتیم! گفت مگه چیکار کردید؟ یه میوه شیرینی دادین دیگه!!! گفتیم گفتید جهاز عین مژگان حالا که به عروسی رسیده مژگان هفتاد میلیون خرج کرده و واسه من عروسی نمیگیرین؟ اونم با داد و هوار و توهین؟
عموعه باانصاف تره... گفت اگه میدونستیم اینجوریه غلط میکردیم بیایم حرف بزنیم. مادره و زن عموعه گفتن این ازدواج به صلاح نیست!!! بابام گفت یادتون رفته واسه رضایت سما وقت و بی وقت زنگ میزدین؟ واسطه میفرستادین؟ میدونین مادره چی گفت؟ گفت خب گ/ه خوردم!!!!
بعدم بلند شدن رفتن!
دیروز هم امیر درخواست طلاق داده!
این وضعیت ماست...
قضیه خیلی مفصل تر بود...و توهینها و حرفها خیلی بیشتر بود...ولی هم یه سریشو یادم نمونده، هم یادآوریش اذیتم میکنم.
دیگه هم هیچ تلاشی نمیکنم... سپردمشون به امام حسین... دلمو بدجور شکوندن.
زنی که مرد بالا سرش نباشه همینجوری هار میشه! خیلی سلیطه بازی درآورد! خیلی! من هرچقدر به مامان و آبجیم میگفتم بابا این زنه خودش بدتر از شوهرشه، هرجا میشینه میگه من رنج کشیدم و زجر دیدم! ولی بخدا عین شوهرش عوضیه! باور نمیکردن تا اونشب با چشماشون دیدن...
خدا جای حق نشسته... :(((((((((((((

تاریخ : 16 فروردین 95 | 01:45 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
وضعیت خونه داره مشخص میشه اگه خدا بخواد.
برام دعا کنید دخترا...
انرژی مثبت بفرستید.
اگه آیه ای، سوره ای، ذکری بلدین که واسه رسیدن پول یا برکت پول بشه بهم بگین...عروسیتون جبران کنم :)
تعطیلات پر از استرسی بود... من درظاهر خوب بودم...ولی از درون داغون.
ذکر واسه آرامش هم بلدین بهم بگین؟ :)
روو کنین هرچی دارین دیگه :)
همه کارامون مونده... چقدر امیر و خونواده اش بی خیالن! خوش بحال مژگان(جاریم) که به قول خودش اونقدر دم عروسیش ریلکس بوده!
دعا کنید وزن کم نکنم... تازه دو کیلو اضافه کردم. عروسِ زشت میشم! :(
بچه ها...
یعنی...
میگید...
واقعا عروسی کنم؟ :|
دچار یاس فلسفی شدم یهو! :|

تاریخ : 13 فروردین 95 | 02:04 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
از امروز دقیقا 47 روز مونده تا عروسی ای که فقط تالار رزرو شده...!
معظل خونه!
فقط بابای من تا خرخره رفته زیر بار قرض!
امیر کلید کرده که بریم طبقه بالای مامانش...
همه کارا مونده... همه چیز روی هواس... بلاتکلیفم... با یه شوهر بشدت عصبانی و بداخلاق که نمیشه دو کلمه باهاش حرف زد!
رفتم یه ماه پیش خلعتی (لباس مجلسی هدیه) خونواده شوهر رو خریدم...
یه ساعت پیش داشتم فکر میکردم که کی سایزش به لباسا میخوره که بدم بهشون...عروسی که روی هواس!
مادرشوهر بهم گفت من عروسیتون نمیام... چون باامیر دعواش شده... من رفتم صلحشون بدم که هرچی از دهنش دراومد بهم گفت!
یه شوهری که مدیریت نداره. کم صبره و فشار روشه و بی پول.
یه سمایی که دم به دقیقه به خودش میگه: سما آروم باش... سما خونسرد باش... سما همه دم عروسی اینجوری ان... سما... سما... سما
نمیرم طبقه بالا حتی به قیمت اینکه دو روز مونده به عروسی بریم محضرخونه و طلاق بگیریم!
شبا با قلب درد میخوابم و روزا با سردرد بیدار میشم!
گفته بودم از عیدا متنفرم...؟

تاریخ : 5 فروردین 95 | 14:52 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
امیدوارم توی سال 95 به هر چیزی که میخواید برسید دوستای گلم...
سر سفره هفت سین منو یادتون نره.


تاریخ : 1 فروردین 95 | 01:34 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
جمعه ای که خودم خواستم و تبدیلش کردم به یه روز خوب ...
*
جلوی آینه وامیستم و رژِ قرمزِ مخملیم رو پررنگ میکنم...به ساعت نگاه میکنم نزدیک دو بعدازظهره... میرم سمت گوشی و با سومین زنگ جواب میده: مگه قرار نبود برای ناهار بیای؟ میگه: مگه قرار بود؟! میگم: منتظرتم من ها... میگه: ناهار چیه؟ (باخنده)/ میگم: لوبیا پلو. میگه: بامحسن؟ (باخنده)/ میگم: با سما... میگه جوووون...می خندم...میگه اومدم!
*
میرم توی پارکینگ دو تا جعبه دستشه... میاد جلو...جعبه ی دراز رو میگیره سمتم...حدس میزنم: گلدونه؟ سرشو با تاسف تکون میده... می خندم و میگم خودم میخواستم بخرم...
بامبوها رو که میزاریم توی گلدون میگه: خواهشا دیگه اینو نشکن...
یه جعبه خالی واسه جهازم آورده و مونوپاد هم خریده... :)
*
تابلوی نقاشیمو می بینه و میگه: اینو کی کشیده؟ میگم: حدس بزن... گازم میگیره...
میرم توی هال و وقتی بر می گردم می بینم پشت به در نشسته و تابلو رو گرفته دستش و داره یواشکی نگاش میکنه...
وامیستم و ساکت چند لحظه نگاهش میکنم...متوجهم میشه و میچرخه سمتم...لبخند میزنم و براش بوس میفرستم...سرشو میندازه پایین(مثلا خجالت کشید)
*
دم غروبه...هوای فوق العاده بهاری و خنک...پنجره رو باز میکنم و پرده رو میزنم کنار...زیر پنجره کنارش دراز میکشم روی زمین...
میگه: واااااای عجب هواییه...
میگه: وقتی بچه بودم خونه قبلیمون تخت من زیر پنجره بود...موقع خواب و موقع بیدار شدن به آسمون و حرکت ابرا نگاه میکردم...
میگه: تختمونو یه جوری بزاریم که وقتی چشمامونو باز میکنیم آسمونو ببینیم(منظورش خونه خودمونه)
محکم بغلم میکنه و میگه: واااااااای کنار تو خوابیدن چه آرامشی داره...بعد چشماشو میبنده...آروم بوسش میکنم...
میگه: فیلم نداری؟ میگم: نه. میگه: فیلم دیدن با تو رو دوست دارم... 
میگه: وااااااای چه هوای توپیه... چه حال خوبیه کنار تو بودن...البته بجز وقت هایی که هاپو کوچولو میشی! میزنم زیر خنده...بلند...بوسم میکنه...محکم...
*
میگه: دلم مسافرت میخواد... تو این هوا بریم شمال یا کیش...
میگم: مگه کیش بارون میاد؟
میگه: آره...
میگم: بریم شمال...خیلی وقته نرفتیم...میگه چند وقته؟ میگم یه سال و نیم...
بغلم میکنه و میگه خیلی وقته یه مسافرت درست و حسابی نبردمت...میبرمت...می بوستم...
*
میگم: ماه عسل بریم ترکیه. با ساسان اینا...
میگه: نه. پولمونو بریزیم توی جیب کسایی که به داعش کمک میکنن؟!
توی دلم میگم راست میگه.
میگم خب بریم مالزی... ویزاش پونصد تومنه...
میگه: بلیطش چقدره؟ میخندم و میگم نمیدونم...
میگه: دلم میخواد بریم یه جایی که مسلموناش بیشتر باشن مثل لبنان...
میگم: وااااااااای آره لبنان...
میگه: ولی پول نداریم... می خندم... می خنده.
میگه: دوست دارم بریم یه جا که ریسِت بشیم... مثلا من وقتی رفتم کربلا ریست شدم کاملا...
میگه: میخوام ببرمت یه جایی که حال و هوامون عوض بشه.
میگم: من دوست دارم ماه عسل برم یه جای جدید...
میگه: تو که ماه عسلتو رفتی...(با لبخند شیطنت آمیز)
نمیدونم چرا خجالت میکشم... میگم آره...و دستمو میزارم جلوی صورتم...
*
شب موقعی که داره پیتزا درست میکنه کلی سر به سرش میزارم و هلم میده و میگه: تو برو بیرون اصلا... می خندیم.
از هرچیزی یه خورده ناخونک میزنم و ساطورو بر می داره میگیره سمتم...چشمامو مظلوم میکنم و میگم آخه این افتاده بود از ظرف بیرون...اسرافه. می خنده...
*
صبح بغلم میکنه و به ساعت که نگاه میکنه...میگه وااااای بغل تو همیشه باعث میشه من دیر کنم...
پتو رو میکشم روی صورتم و دستامو میارم بالا و با انگشتام شکل قلب درست میکنم و همونجوری از زیر پتو میگم دوست دارممممممم...
پتو رو میزنه کنارو...
***
9 تا از همسترا مُردن :(
برفی بهشون شیر نداد...
امیر میگه استرس داشته...از گرسنگی مُردن!
***
امیر میگه: هفته ی دیگه عیده ها
میگم: امیدوارم سال 95 سال خوبی باشه...
میگه: ان شاالله...

تاریخ : 23 اسفند 94 | 18:18 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
زنگ زده میگه: (با ذوق) ننه همستر، ننه همستر بیا واسه بچه هات سیسمونی بچین...
میگم: عـــــــــــــــــه؟ بچه دار شدن؟
میگه: آره 14 تا!
میگم: اوووووووووووووه...
میگه: پریشب دیدم برفی(همستر ماده) باد کرده فهمیدم بارداره زود جاشو عوض کردم...
میگم: فهمیدی باد کرده؟ چه توجهی! اگه انقدر به من توجه میکردی میدونی الان کجا بودیم؟!
میگه: شما هم باد کن ببین من چقد بهت توجه میکنم...
من:
امیر:

تاریخ : 19 اسفند 94 | 13:13 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
سلام :)


ادامه مطلب
تاریخ : 15 اسفند 94 | 01:24 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات
دیروز دندون درد داشتم... جوری که میزد به گوش و سرم... 
توی آینه نگاش کردم و دیدم آبسه(آپسه) کرده.
به امیر که میگم: میگه داری دندون عقل در میاری! میگم: بابا درآوردم دندون عقلو. میگه: نه داری درمیاری...
تا ساعت چهار صبح خوابم نمیبرد بس که درد داشت... بهش اس دادم: دندون درده داره دیوونم میکنه! کدئین خوردم و خوابیدم.
صبح جواب داده: ای جان. جوجه کوچولوی هپلی ما داره عقلش کامل میشه!
اینکه من هی میگم آپسه اس و اون میگه داری دندون عقل درمیاری هیچی!
آخه چرا هپلی؟! هوم؟ why؟
آیا به نظر شما اینکه من در اکثر موارد موهام ژولیده و بازه نشونه هپلی بودنه؟ 
یا اینکه ریملم ریخته زیر چشمم... یا نه اصلا اینکه کفشامو هیچ وقت تمیز نمیکنم...
یااینکه لاک رو بیرون از ناخن میزنم... یااینکه هر سه ماه یه بار میرم اصلاح...
واقعا اینا نشونه هپلی بودنه؟!
آخه من وقت ندارم...
چون...
خب کارای واجب تر دارم.
مثل سر و کله زدن با امیر :))
+



کسی میدونه چجوری میتونم حجم عکسارو کم کنم؟
دوبار حجم نت تموم کردم سر آپلود عکسا!
ویندوزم 10.

تاریخ : 10 اسفند 94 | 12:30 | نویسنده : سمـــا ... | نظرات

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5